دولت بهار :: هواداران دكتر محمود احمدي نژاد : نه قند داريم نه چايي، احمدي نژاد كجايي!
دوشنبه، 10 تیر 1398 - 06:08 کد خبر:485401
دولت بهار: اين ترانه تلخ، اين ريتم شاد و اين ترجيع بند كاملا سياسي در نهايت، به چيزي كه منجر مي شود، رقص مهمان هاست، لابد با آن دستمال هاي معروف. ايراني ها چقدر عجيب هستند. بعد هم در مرزهاي لرستان نمي ماند، مثل بمب مي تركد در شبكه هاي اجتماعي و دست به دست مي شود به شكلي كم نظير.


دولت بهار - محمدحسين حيدري/ من تجربه مشابهي مثل اين مورد تا امروز نداشتم؛ اينكه يك محتواي واحد در حالي كه هيچ وقت دنبالش نرفته و مساله ام نبوده، اينقدر به طور اتفاقي جلويم سبز شود و آدم هاي مختلف برايم ارسال كنند.

به اين آهنگ كه يكي دو هفته است روزي چند بار در شبكه هاي اجتماعي به پستش مي خوريم و از جاهاي مختلف برايمان ارسال مي شود، بايد دقت كرد. بياييد كمي به جزئيات بپردازيم.

 

يك خواننده آماتور و محلي كه از آوازخواني در مجالس عروسي امرار معاش مي كند، براي دشوار و علي الظاهر غيرممكن ترين احتمالات در سياست ايراني (بازگشت محمود احمدي نژاد به قدرت) به همراه تلخ ترين مساله اجتماعي فعلي (سفره محقر مردم) شعر سروده. بسيار هم درون مايه اش تلخ است.

مي گويد در سفره ها ديگر قند و چايي و روغن پيدا نمي شود و به دنبال تحريم اقتصادي همه افتاده اند به گدايي. روي اين شعر تلخ، ملودي گذاشته، ملودي شاد. جوري كه بشود با آن رقصيد. آهنگ سازي كرده برايش. اين آهنگ را اصلا بايد با كمر گوش داد. بعد از ميان ده ها آهنگ فولكلوري كه توي جيبش داشته و از اساس مطابق با استانداردهاي مجالس عروسي شان ساخته، اين مورد را انتخاب كرده و در عروسي خوانده. در يك عروسي محلي معمولي؟ خير. در عروسي «خاندان بزرگ قرباني» كه لابد بايد بهترين ها را اجرا كرد.

بهروز بهلولي در يكي دو جاي اين آهنگِ تقريبا 5 دقيقه اي اشاره مي كند كه اينجا عروسي پسر خان است. ترانه جلوتر كه مي رود، تلخ تر هم مي شود. «با اين وانت قراضه، دستم هميشه درازه». شغل شايع و در عين حال كاذب مردمان قومش را در سال 1398 روايت مي كند. نمي گويد هم «نيسان قراضه»، مي گويد «وانت قراضه» تا شايد نشان دهد كه هم داشتن يك نيسان به آرزو بدل شده و اين «غول آبي» ديگر يكه تاز لرستان نيست و هم مضحكه «وانت پرايد» از دايره شمول خارج نشود.

ترجيع بند ترانه كه مدام هم تكرار مي شود اما يك آرزوي ممنوعه با محتواي سياسي است. بهروز بهلولي مدام مي خواند: «احمدي نژاد كجايي؟!» نه نقطه اي در درون وضع موجود، نه جايي بيرون از مرزهاي ايران. نقطه اميد و راه حل پيشنهادي خودش و احتمالا قومش فقط اينجاست.

اين ترانه تلخ، اين ريتم شاد و اين ترجيع بند كاملا سياسي در نهايت، به چيزي كه منجر مي شود، رقص مهمان هاست، لابد با آن دستمال هاي معروف. ايراني ها چقدر عجيب هستند. بعد هم در مرزهاي لرستان نمي ماند، مثل بمب مي تركد در شبكه هاي اجتماعي و دست به دست مي شود به شكلي كم نظير.

بهروز بهلولي احتمالا خودش مي دانست چه فيلي هوا كرده كه وسط اجرا گفته: «با اين آهنگي كه خواندم احمدي نژاد بايد 5 مرحله يارانه يكجا به من بدهد، خداييش!» معيار تقدير نقدي هم «يارانه» است ضربدر يك عددي. اين 45 هزار و پانصد تومان حك شده در عمق ناخودآگاه مردم.

براي هيچ شخصيتي سياسي در ايران چنين موقعيتي را نمي توان يافت. اصلا مگر مي شود تصور كرد كه مردم در عروسي از يك سياستمدار يا مسئول ياد كنند؟! شب عروسي، آن هم عروسيِ درست و حسابيِ لري كه در آن حقِ شادي وصلت و بهجت ازدواج حقيقتا ادا مي شود، مگر مي شود كسي ولو براي بدگويي يادي كند از في المثل فلان مقام در دولت؟! مردم بعضي ها را حتي در طويله شان هم لايق نثار نقل و نبات نمي دانند. اما اين احمدي نژاد است كه در ترانه هاي فولكلور محلي هم موضوعيت دارد. چقدر عجيب است.

اين موقعيت آقاي احمدي نژاد به نيكي نشان مي دهد كه او تصميم هايي با آثار استراتژيك و ماندگار را چقدر خوب در قالب هاي ساده و معمولي اجرا كرده و كجاها را زده. تا امروز ترديد داشتم كه رابطه احمدي نژاد را با توده هاي مردم صميمانه ترين بنامم چون شنيده ام كه بچه مردم در بغل پيامبر (ص) خودش را خراب مي كرد و وقتي پدر و مادرش شرمگين و خجالت زده مي خواستند با عتاب او را بگيرند، بچه را سفت تر مي گرفت و مي گفت: «بگذاريد كارش را بكند». يا اميرالمومنين (ع) كه رسما دولا مي شد تا ايتام روي پشتش سواري كنند و بلند بلند «پيتيكو پيتيكو» بگويند. الان ياد صحنه اي از دهات ونزوئلا هم افتادم كه زن هايش همينطور كه به بچه شير مي دادند و طفل با دندان از سينه شان آويزان بود، مي رفتند و زل مي زدند توي چشم حضرت هوگو - عليه الرحمه - و داد مي خواسته اند. اما از اين مورد به سادگي نمي توان گذشت.

يكي از معروف ترين توليدات اين شكلي براي آقاي احمدي نژاد و با همين گستردگي، شعري است كه يك معلم پرورشي به همراه بچه هايش در گروه سرود، خوانده اند روي ترانه يار دبستاني مرحوم فريدون فروغي در سال 1384. اين چيزي كه بهروز بهلولي خوانده به نظرم نزديك شده به جايگاه همين سرود. طبيعتا مقطعي كه از دلش چنين برساخته هاي در مي آيد، احتمالا چيزي را آبستن است.