دولت بهار (سايت قديم) : نگاهي به منظومه گفتماني محسن چاوشي
پنجشنبه، 8 خرداد 1399 - 07:49 کد خبر:488985
محمد حسين حيدري

با از بين رفتن امكان رقابت در خلق معنا از طريق ستيز در محيط سياست، فضاي فرهنگي و بويژه دنياي موسيقي به سرعت در حال تغيير است. امر سياسي در بن بستِ سياست معطل نمانده و سرزمين‌هاي مساعد ديگري را براي نقش‌آفريني مردم و پيش‌برد جريان تحول، به تملك درآورده. از اين روست كه زد و خوردهاي سابقا بي‌معنا و نازل در دنياي موسيقي، جهت‌گيري‌هايي كاملا سياسي، معنادار و بنيادين پيدا كرده و چنانچه امر سياسي را سر لج بيندازند، كاملا قابل پيش‌بيني است كه حتي از مرز هنرهاي تجسمي هم عبور مي‌كند.

در فرصت قبلي، نزاع «هيچكس-تتلو» در چارچوب «رپ تبعيدي» و «موسيقي زيرزميني» بررسي و ماهيت سياسي آن تشريح شد. با اينكه هنوز زمان زيادي از آن سرشاخِ مهم نگذشته تا به درستي فهميده شود، شاهد آن هستيم كه مصافي بزرگ‌تر اين بار در موسيقي پاپ توجه ميليون‌ها ايراني را جلب كرده.

مصاف محسن چاوشي و همسر ابراهيم حامدي (ابي) به حدي راديكال است كه امكان سكوت و بي‌تفاوتي را از اهالي موسيقي تا حدود زيادي سلب كرده. همه گمان مي‌كنند كه لاجرم بايد يكي از دو قطب را انتخاب كنند. در اين فضا سخن دو پهلو، «فوجِ ابهام» را به طراحي سوالات صريح مكلف مي‌كند و تا روشن شدن تكليفِ گوينده و جار زدن نتيجه، مردم يك‌سره مي‌پرسند: «منظورت چه بود؟!»

اهميت ستيز «چاوشي - مهشيد» در حوزه پاپ از جهاتي بيشتر است از نبرد «هيچكس - تتلو» در وادي هيپ‌هاپ. از جمله به اين خاطر كه محسن چاوشي و ابي اگرچه فاصله نسلي‌شان بسيار است اما هر دو از سرآمدان پاپ هستند و موسيقي‌شان چند دهه است كه در گوش ميليون‌ها ايراني جريان دارد. علاوه بر اين، جنس موسيقي هر دو موزيسين به گونه‌اي است كه برخلاف رپ‌فارسي، عقبه تاريخي و دايره مخاطبان گسترده‌تري دارد و هيچكس به خاطر گوش دادن به اين دو از ناحيه اطرافيان با علامت سوال مواجه نمي‌شود.

تا اين لحظه هيچ واكنشي از سوي ابراهيم حامدي مشاهده نشده. به همين خاطر ممكن است تصور شود كه نتايج بررسي اين نزاع، در غياب و بلاتكليفي خود ابراهيم حامدي، از عدم قطعيت بيشتري برخوردار است. اما من تصور مي‌كنم حضور ابي در صحنه و روشن شدن موضع او اهميت چنداني ندارد. 

در واقع موضعِ هنرمندي كه عيالش به عنوان يك چهره غيرهنري و كم‌سواد، براي نيم‌قرن اعتبار هنري و محبوبيت كم‌نظير او تصميم مي‌گيرد و چنين چالشي را برايش رقم مي‌زند، متاسفانه نمي‌تواند حائز اهميت باشد و نقش تعيين كننده‌اي ايفا كند. 

«همسر ابي» به مراتب بيشتر از خود «ابي» لايق بررسي و كنكاش است. «مهشيد» لايق بررسي است و فرقي هم نمي‌كند كه لياقتش را ناشي از توانايي‌اش در بهره‌برداري از سرمايه اجتماعي ابي بدانيم يا نشأت گرفته از ناتواني ابي در حفاظت از اعتبار ۵۰ ساله و مديريت اهل و عيال. مهم، سرمايه اجتماعي - هنري ابي و نزاعي است كه با استفاده از آن كليد خورده، حالا تفاوتي نمي‌كند كه مديريتش در يد همسر ابي باشد، يا سرايدار ويلاي او در اسپانيا. ضمن اينكه غرض بررسي جنبه‌هاي نماديني است كه طرفين، بستر بروز و تبلور آن هستند، نه فرديت آن‌ها. اما مي‌توانيم و بايد هم متاسف باشيم از اين بابت كه در اين صحنه «ابي»، ناخواسته و لاجرم تاوان پس مي‌دهد.

نزاع هيچكس و تتلو اگر شيوع فكر مبارزه براي تغيير وضع موجود را توضيح مي‌داد، رويارويي «چاوشي - مهشيد» در لايه‌هايي عميق‌تر مساله‌اي سرنوشت ساز را تشريح مي‌كند. در مصاف «مهشيد - چاوشي»، صف‌بندي در اصل، حول اختلاف‌نظر درباره «چيستي وضع موجود»، «تعيين مرزهاي وضع موجود»، «چيستي مبارزه» و «چگونگي اعتراض» شكل گرفته؛ ولو اينكه يك طرف قصه اصلا توي اين باغ‌ها يا مال اين حرف‌ها نباشد. كشمكش بر سر «بازتعريف» و پوست‌اندازيِ يك زنجيره از مفاهيمِ ملتهب است تا در نهايت به جاي محتواي كهنه و گنديده، معنايي به دردبخور و بهتر براي «وضع موجود»، «معترض»، «اعتراض»، «وضع موعود» و نظاير آن پيدا و معرفي شود.

“گفتمان لس‌آنجلس، منظومه ارزشي اموات”

«ناخوآگاهِ مهشيد» در اين مصاف، مفاهيمي چون «مبارزه»، «وضع موجود» و «وضع موعود» را در معاني كهنه و شكست خورده‌اش نمايندگي مي‌كند. او حافظ مرزها و حدودي است كه از ناحيه امر سياسي و جريان تحول، تاريخ مصرفش منقضي تلقي مي‌شود. 

در اين منظومه گفتماني، مرزهاي «وضع موجود» خلاصه و منحصر مي‌شود در محدوده «حكومت» و قلمرو «دينِ دولتي» و ابعاد وضع موجود دقيقا منطبق است بر مساحت حكومت. هر چيزي كه «خارج از حاكميت» باشد، «خارج از وضع موجود» تلقي مي‌شود، بدون آنكه علت بيرون ماندنش موضوعيت داشته باشد.

پديده‌ها و بازيگران گوناگون به صرف مخالفت با موضع حكومت به عنوان «اصحاب وضع موعود» و «معترض» شناخته مي‌شوند. «مبارزه» چيزي نيست جز كشف نظر حاكميت و مخالفت با آن (فرقي نمي‌كند، هر چه مي‌خواهد باشد ولو آنكه منطبق بر نظر مردم باشد، در اين صورت مردم، نفهم و جهان سومي و فاقد شعور هستند). «حقيقت» آنقدرها مهم نيست كه براي كشف آن مستقيم و بي‌واسطه با پديده‌ها طرف شد. «حقيقت» آن چيزي است كه در نقطه مقابل و در مخالت با موضعِ حاكميت (وضع موجود) قرار دارد. 

«وضع موعود» هم عبارت است از يك جابجايي ساده در قدرت و سپس «سركوب دين» به بهانه مجازاتِ «دينِ دولتي». مبارزان اين منظومه، از دشواري مبارزه به ضجه نمي‌افتند، اتفاقا «مبارزه» كالايي است لوكس و به «مبارز» خيلي خوش مي‌گذرد و حتي فرصت مي‌كند تا فخر بفروشد.

ابراهيم حامدي يكي از معدود موزيسين‌هايي است كه در فهرست آثار ماندگار و محبوبش، ترانه‌هاي سياسي، سهم عمده‌اي را مال خود كرده. هر كدام از اين آثار اگرچه به تنهايي از درخشش برخوردار است اما با اين وجود به عنوان يك متن، از كلافي سردرگم و محتوايي انسجام‌گريز، فراتر نمي‌رود.

در كارنامه ابي از يك سو با «شكار» طرفيم كه در عصر پهلوي، ممنوع‌الصدايي را به مدت دوسال برايش رقم زد و از سوي ديگر مواجه هستيم با آلبوم «وحدت» و اثري به نام «مولاي سبز پوش» كه چند ماه پس از پيروزي انقلاب در ستايش رهبر فقيد انقلاب منتشر شد و ظاهرا يكي از ابياتش اشاره‌اي دارد از سر شيفتگي به داستان «روئيت عكس امام در ماه». «پايان ۲۵۰۰ سال ديكتاتوري» هم عبارتي است كه روي جلد آلبوم نقش بسته.

بسيار دشوار است كه «شكار» و «مولاي سبزپوش» در كنار ترانه‌هاي مهم و ماندگار سياسي در دهه‌هاي ۶۰ و ۷۰ و ۸۰ چون «نون و پنير و سبزي»، «خورشيد خانوم»، «معلم بد»، «درخت» و نيز آثار متاخري چون «كوچه نسترن»، به عنوان امتدادي معنادار براي يكديگر تصور شود. 

با مرور اين آثار در نهايت نمي‌توان فهميد كه بالاخره ايده و فكر سياسي ابراهيم حامدي چيست و چه پيشنهادي دارد؟! اصلا حائز انديشه‌اي هست؟! كدام جريان‌هاي سياسي و فكري را تقويت و كدام يك را طرد مي‌كند و چرا؟! در ميان همان اپوزيسيون خارج‌نشين كدام شخصيت سياسي را ناجي ايران و سياستمداري لايق مي‌داند و چرا؟! تلقي ابراهيم حامدي از عدالت و موضع او درباره عدالتخواهي و نظم حاكم بر جهان چيست؟!

اگر جوابي نمي‌يابيم شايد به اين خاطر است كه ابي همواره به نحوي به جاي آنكه «انتخاب كند براي خواندن»، «انتخاب شده براي خواندن» و نه تنها در خلق ترانه بلكه حتي در انتخاب «ترانه‌اي از ميان ترانه‌ها» هم «مولف» نبوده. همچنان كه در آهنگ‌سازي هم هرگز به خلق و تاليف نرسيده. تضمينِ خلق يك شاهكار با صداي ابي غالبا معطل قهر و آشتي‌هاي بي‌پايانش بوده با سياوش قميشي، كه آيا بيايد و چون «ستاره‌هاي سربي» و «شب‌نيلوفري» به صداي آقاي صدا و ترانه‌هاي ايرج جنتي عطايي، ابديت ببخشد يا نه.

اگر اپوزيسيون گزينه مطلوب ابراهيم حامدي باشد، روشن است كه سرنوشت ايده‌هاي سياسي او چيزي جز شكست و سردرگمي نيست. هنر لس‌آنجلسي تقريبا مرده و كاركردهاي اجتماعي‌اش را از دست داده؛ هم به عنوان سرگرمي و هم به مثابه ابزار خلق معنا. قليل محصولات هنري لس‌آنجلس، ديگر به اندازه فعاليت‌هاي سياسي اپوزيسيون هم براي مردم سرگرم‌كننده و هيجان انگيز نيست، البته منهاي موارد استثنا. علت اصلي به صورت واضح، انقطاع از انديشه سياسي و مردم است و نيز ته‌كشيدن اندوخته فرهنگ ايراني، به طور طبيعي پس از تحمل ۴۰ سال غربت.

“گفتمان چاوشي؛ تفكيك اعتراض از ابتذال، انهدام و خل‌بازي”

در اين سوي نزاع اما منظومه‌اي ديگر در حال تحكيم اقتدار معنوي و ارائه قرائت تازه از مفاهيمي چون «مبارزه»، «وضع موجود» و «وضع موعود» است. «خودآگاهِ محسن چاوشي» منظومه‌اي را نمايندگي مي‌كند كه براي تعيين مرزهاي جديد در سرزمين معنا، بنا به فتواي حقيقت، هم كشورگشايي مي‌كند و هم عندالزوم، اراضي‌ بي‌خاصيت را داوطلبانه واگذار مي‌كند.

در اين منظومه گفتماني، معناي «وضع موجود» نه تنها هرگز در «حكومت» خلاصه نمي‌شود و تا سرحد «ساختار» تقليل نمي‌يابد، بلكه حتي همه «حكومت» و «ساختار» را هم پوشش نمي‌دهد و مشمول خود نمي‌كند. همچنان كه هر آنچه از دايره حكومت بيرون مانده (از انديشه و فرهنگ و هنر گرفته تا خود جامعه مدني) به صرف اين بيرون ماندگي، خارج از وضع موجود تلقي نمي‌شوند و قسر در نمي‌روند. اين بدين معني است كه نه تنها جزايري در محدوده حاكميت مي‌توانند خارج از وضع موجود تلقي شوند، بلكه قسمت عمده‌اي از هنر لس‌آنجلسي نيز به عنوان بخشي از «وضع موجود» به حساب مي‌آيد.

در اين وادي، مرزهاي «وضع موجود» را ديگر نمي‌توان نقاشي كرد و با برچسب‌هاي ايستا و پيش‌فرض‌هاي حاضر و آماده، شناساند. «وضع موجود» را فقط مي‌توان بو كشيد. هيچ پديده‌اي به صرف مخالف‌خواني با حاكميت در دايره «وضع موعود» شناخته نمي‌شود و هر معترضي ابتدا بايد نشان بدهد كه خود به آنچه نفي مي‌كند، مبتلا نيست. 

اين افت و خيز و در هم ريختگي معنوي، محصول آسيب‌شناسي دقيق از تفسير كهنه «وضع موجود» و نيز رسيدن به تحليل نهايي درباره سرنوشت «كلاهبرداران» و «مدعيان شكست خورده وضع موعود» است. نتيجه اين تجارب هم، در «آشتي با واقعيت» و «برقراري نسبت مستقيم و بي‌واسطه با حقيقت» به تبلور رسيده.

«حقيقت» آن چيزي است كه به تعداد بشر تقسيم شده و همه اين‌ها با هم يعني اينكه «ايدئولوژي‌زدگي»، درمانِ «ايدئولوژگي‌زدگي» نيست، بلكه عامل تشديد آن است. نمي‌شود استيلاي مجموعه‌اي از دُگم‌ها و استانداردهاي سليقه‌اي را نفي كرد و هم‌زمان براي دسته‌اي ديگر از دُگم‌ها و استانداردها، تاج‌گذاري و تحكيم اتوريته را آرزو كرد. 

«وضع موعود» ديگر به اندازه «جابجايي در قدرت» حقير نيست و اگر اصراري هم بر نقل و انتقال باشد، معاني و مدلول‌ها در اولويت جابجايي قرار مي‌گيرند. «مبارزه» از «خوش‌گذراني» متمايز مي‌شود و تفكيك «اعتراض» از «ابتذال» و «خُل بازي» به حداكثر مي‌رسد. «مبارز» هم به جاي «تفاخر»، «تواضع» پيشه مي‌كند. مهمتر از همه اينكه «دين» نه تنها از سرِ فرومايگي و بي‌مسئوليتي، با «دينِ دولتي» برابر فرض نمي‌شود و براي گناهِ ناكرده تاوان نمي‌دهد، بلكه ديده‌ها به انتظارِ آمدن «دين جديد» بيداري پيشه مي‌كنند.

“فهم ديناميك از وضع موجود و اعلام جنگ به طبقه ممتاز”

براي محسن چاوشي پس از خلق «او» به درستي كه بايد بيشتر از هميشه دلواپس بود. بدون تعارف، در متني كه پاي «او» وسط باشد، سخن گفتن از هر ترانه سياسي و اعتراضي ديگري تلف كردن وقت است. انگار كه حتي رعد و برق «ابراهيم» هم مقدمه‌اي است بر «او».

نقش آفريني جامع و مانع در تراز «امر سياسي» از طريق ترسيم «او» به مثابه «پيشواي وضع موعود»، معنايي ندارد الّا عبور از مهمترين خطوط قرمز و اعلام جنگ به طبقه ممتاز و موذي. چاوشي از اين حيث هم در ميان هنرمندان معاصر ايران بي‌نظير است اما به هر حال تجربه موزيسين‌هاي بين‌المللي كه از مواضعي ديگر به جنگ «طبقه ممتاز» رفته‌اند، پيش چشم است.

اليگارشي حاكم بر فرهنگ و استانداردهاي ديكته شده بر محيط هنر، هرگز نمي‌پذيرد كه موزيسيني در تراز و موقعيت محسن چاوشي (از نظر هنر، گستره مخاطب و تعيين‌كنندگي) در هيأت «درويشِ علي (ع)»، خوي و ‌روي موعود را تصوير كند، در قالب قصيده به جاي ستايش‌هاي قابل تحمل و خنثي از «او»، در هر بيت خبري دهد كه عنقريب چنين در راه است و چنان، طلب اذن براي دريدن سينه مستكبران را در گوش شهر فرياد بزند، از آن پوزخند‌هاي زهرماري بزند و به گيتار الكتريك آن‌طور مجال جولان دهد. يا الف را شرح دهد و عليه «كبر» بخواند و به شيطانش تشبيه كند، وسط دعوا نرخ تعيين كند و براي تاج‌گذاري «او» در اين «ولوله بازار»، قيمتِ «حق‌القدم» را «جان» قرار دهد ...

رويارويي مهشيد با محسن، چيزي نيست جز پاچه‌گيري يك گفتمان شكست خورده، زمين‌گير و مُرده در ساحت هنر از منظومه‌اي تازه نفس كه به پرواز درآمده و اوج گرفته. فهم ديناميك چاوشي از «وضع موجود» و «مبارزه» براي رسيدن به «وضع موعود» به اندازه خود «وضع موجود» پيچيده و عميق است. در نقطه مقابل، علي‌رغم پيچيده‌تر شدن «وضع موجود» به صورت مستمر و تصاعدي، درك پارتيزان‌هاي حاضر در «سنگر كاباره» هيچ تغييري نكرده و چه بسا عقب هم رفته. براي همين است كه كنش‌ها و مضامين سياسي‌شان مضحك و ابلهانه به نظر مي‌آيد و به انسجام نمي‌رسد. .

«جبهه كاباره» با وجود چند دهه زندگي در جهان آزاد، هنوز هم مبتني بر ژنتيك استبدادزده خويش، دست و پا مي‌زند و در برابر فراگيري فرهنگ دمكراتيك، همچنان با همه وجود مقاومت مي‌كند. تا آنجا كه اراده مي‌ورزد به عنوان همدست «ارشاد»، از همان لس‌آنجلس مضامين چاوشي را مميزي كند. خوش اشتها هم هست و از قضا طلبه سانسور علي (ع) و ذوالفقار است. چرا؟! چون با حقيقت، نسبتِ بي‌واسطه برقرار نمي‌كند، دريافتش از علي (ع) عبارت است از يك اسم كه لقلقه زبان «قدرت» و «ساختار» است و به همين خاطر نفي علي (ع) بايد لقلقه زبان مخالفان باشد ولو اينكه الحق مع علي و علي مع الحق ...

همسر ابراهيم حامدي به جاي «شريعت چاوشي»، با «طريقت چاوشي» درافتاد، به همين خاطر است كه «خانقاه هنر» لاجرم سيلي تاريخي‌اش را از آستين چاوشي درآورد و بر صورت «كاباره» نواخت. اگر به «امير بي‌گزند» و «طريقت هنر» و «هنر طريقت» جسارت نمي‌كردند، «خالق ابراهيم» با ذوالفقار قلم اين چنين فرق‌شان را نمي‌شكافت.

بستر اين نزاع براي روايت پديده چاوشي البته كه تنگ و دست و پا گير است. چاوشي علي‌رغم انزواطلبي و گوشه‌گيري از وجوهي بسيار متعدد و متنوع برخوردار است كه هر يك براي موشكافي سرفصلي مجزا به حساب مي‌آيد. 

در فرصت بهتر بايد سخن گفت از اكثريت خاموش و معترضاني كه در گلوي چاوشي جبهه گرفته و دندان مي‌سايند، از اهميت سكوت‌هايش و ابهت بهُتي كه هر بار بعد از هنرنمايي‌اش پيدا مي‌شود و حريف مي‌طلبد، از توالي اين سكوت و بهت، از اينكه بالاخره چاوشي زيادي مي‌درخشد يا «او» زيادي‌اش مي‌درخشاند، از اين شهابِ ناگهان، كه يك آن از «ذهن ايران» گذشت و نامش «ياد علي (ع)» بود. يادِ ناگهان علي (ع) بود كه آمد و قدم گذاشت بر فرق و رفت و لرزاند. از «يادواره علي (ع)» ...