تلکس دولت بهار (سايت قديم): آغداشلو معتاد و قماربازم كرد/فرمان‌آرا عليه من توطئه كرد
شنبه، 31 مرداد 1394 - 22:42     کد خبر: 134937

به گزارش دولت بهار ، سعيد كنگراني بازيگر فيلم جنجالي «در امتداد شب» در گفتگو با آخرين شماره مجله «عصر انديشه» پيرامون تاريخ سري سينماي ايران از روابط پنهان و وقايع ناگفته سينماي پيش از انقلاب پرده برداشته است. او از نمونه‌هاي نادر سينماي ايران است؛ بازيگري كه در نيمه دوم دهه 1350 ناگهان به يك فوق ستاره تبديل شد، اما دوران شهرت او بسيار كوتاه بود. او را بايد يكي از قربانيان برجسته سينماي عصر پهلوي دانست؛ سينمايي كه نه به عوامل خود و نه به مخاطبانش رحم نكرد و آنان را به قهقراي سقوط كشاند، اما سرنوشت سعيد كنگراني با اكثر عوامل آن سينما نيز فرق داشت. او كه پس از بازي در چند فيلم شبه روشنفكري موسوم به «موج نو» به چهره‌اي جذاب تبديل شده بود، در برابر پيشنهاد بازي در فيلم مستهجن «در امتداد شب» (به تهيه‌كنندگي بهمن فرمان آرا) قرار گرفت و همبازي فائقه آتشين (گوگوش) شد. از رهگذر بازي در اين فيلم او به شهرتي بي‌سابقه رسيد كه حتي جايگاه بازيگراني مانند «بهروز وثوقي» را تهديد مي‌كرد، اما همين شهرت چنانكه خود مي‌گويد- برايش «دار مكافات» گشت- و روزهاي تيره‌اي را پيش روي او قرار داد.

كنگراني گنجينه‌اي از تاريخ سينماي پيش از انقلاب و يك شاهد عيني از «فحشاي هنري» در عصر پهلوي است. او پس از انقلاب و تا نيمه دهه 1360 را در ايران ماند تا بلكه بتواند كار حرفه‌اي خود را ادامه دهد، اما تاوان همبازي شدن با گوگوش و مشاركت در پروژه فرمان‌آرا بيش از اين بود كه بتواند به سينماي ايران بازگردد و حتي چند فيلمي كه بازي كرد، اكران نشد. براي همين به آمريكا مهاجرت كرد، اما با اپوزيسيون خارج از كشور نيز نتوانست كار كند و سرانجام در ابتداي دهه 1380 مجدداً به ايران بازگشت. او در اين دوران نيز در سوداي بازگشت مجدد به عرصه سينما بود و از قضاء در فيلم «ازدواج به سبك ايراني» به كارگرداني حسن فتحي و تهيه‌كنندگي علي معلم ايفاي نقش كرد، اما پس از آن شانسي براي ادامه فعاليت نيافت.

او پس از سال‌ها تلاش بي‌ثمر براي بازيگري در سينما تصميم گرفته است تا روايتي صادقانه از پشت پرده مافيا و فساد در سينماي عصر پهلوي ارائه دهد. از اين رو، به سردبير «عصر انديشه» پيشنهاد داد تا گفت‌وگويي تفصيلي درباره «تاريخ سري سينماي ايران» داشته باشد. اين گفت‌وگو هرچند كه 8 ماه پيش انجام شد و بيش از 20 ساعت به طول انجاميد، اما لازم بود تا درباره ادعاهاي آن سنجش و دقت بيشتري صورت گيرد تا روايتي كه به مخاطبان عرضه مي‌شود، اعتبار و استحكام بيشتري داشته باشد.

مصاحبه پيش روي بخشي از گفت‌وگوي طولاني پيام فضلي نژاد سردبير ماهنامه «عصر انديشه» با سعيد كنگراني است.

سينماي ايران در آستانه دهه 1340 داراي ساختار و مناسبات خاصي است. از يك طرف دربار به‌عنوان متولي دولتي سينماي ايران وارد عرصه شد. شاخص‌هاي آن هم فيلم‌هايي مانند «گنج قارون»، «مو سرخه» و يا فيلم‌هاي موسوم به موج نو مثل «قيصر» است. مي‌خواهيم بدانيم در دهه 1340 در ساختار سينماي ايران چه عواملي دست به دست هم ‌مي‌دادند تا يك فيلم ساخته شود؟ پشت مضمون فاسدي كه در فيلم‌ها تزريق مي‌شد، چه فكر و ايده‌اي قرار داشت؟ آيا كارگزاران آن سينما خودشان اين ديد را داشتند، يا اين نگاه از جاي ديگري به آن‌ها تزريق مي‌شد؟

كنگراني: وقتي سيستمي مي‌خواهد فسادي را طبق دستور يا دكتريني وارد فرهنگ سرزمينش كند، سينماي آن هم فيلم چشمه «آربي آوانسيان» مي‌شود كه در آن يك بازيگر زن را عريان مي‌كند؛ كاري كه در سينماي ما سابقه نداشت و برايش خيلي زود بود. تمام فيلم‌هايي كه خانم «شهناز تهراني» يا خانم مرجان، همسر آقاي «علي محمدي» از گويندگان درجه يك راديو بازي مي‌كردند، از اين جنس بود. دقيقاً دست‌هايي در كار بود كه مثلاً دخترهاي فراري را كه قبلاً وارد سيستم روسپي‌گري مي‌شدند، وارد سينما كنند. يكي دو تا هم نبودند. كمپاني‌هاي موسيقي، استوديوهاي مختلف با هم grant مي‌گذاشتند و دستور از بالا مي‌رسيد. مثلاً آقاي هويدا وقتي به سنديكاي بازيگران يا تهيه‌كنندگان مي‌رفت، اين‌ها براي اظهار غلامي و نوكري شاه، نقششان را زمين مي‌زدند، چون مي‌دانستند امريه‌اي آمده كه اين دكترين بايد اجرا شود و اگر نكنند...

خيلي‌ها مي‌گويند اين حرف‌ها توهم و شعار است و مخاطب نمي‌پذيرد. شما سندتان كجاست؟

يكي از سندها خود منم.

مي‌خواهيم بدانيم روندي كه با هويت ايراني سر ستيز دارد و مي‌خواهد تمام مباني اعتقادي خانواده‌هاي ايراني را نشانه بگيرد، چگونه در سينماي عصر پهلوي پديد آمد و اتفاق افتاد؟ اين روند در دهه 1340 و زماني‌كه شما شروع به كار كرديد با چه فيلم‌هايي شروع شد و توسط كدام جريان سينمايي ادامه يافت؟

يك سرمايه‌دار صاحب مرغداري‌هاي عظيم، كسي مثل «هژبر يزداني» كه فقط در كار تجارت و توليد نبود، بلكه پس پرده با سه نفر ديگر، مثلاً خرم -صاحب پارك خرم - در استوديويي سرمايه‌گذاري مي‌كردند و همان زناني را كه اشاره كردم، در سراسر ايران نشان مي‌كردند، به خيابان ارباب جمشيد مي‌آوردند و فلان تهيه‌كننده از فقر و ضعف مالي آن دختر خانم استفاده مي‌كرد. همان‌جا از پدر بدبختش دستخط مي‌گرفتند كه دخترش باكره نيست تا بعد از عقد قرارداد با او هر بلايي كه سرش مي‌آيد، پدر حق اعتراض نداشته باشد. فيلم «رضاموتوري» در آريانا فيلم آقاي شباويز تهيه ‌شد. من خودم در آنجا شاهد بودم كه يك پدر بسيار فقير، دخترش را كه شايد بيش از 15،16 سال نداشت و باكره بود، آورد. قرار گذاشتند دختر نقشي را بازي كند و تبديل به ستاره شود. كل پولي كه آقاي شباويز بابت قرارداد و دستخطي كه از پدر دختر گرفت مبني بر اينكه باكره نيست، هفت هزار تومان بود. اين نمونه اي‌ست كه من خودم ديدم.

چه سالي؟

1348، 1349.

چه كسي و چه فيلمي؟

فيلمي بود كه نقش اول آن را آقاي [...] بازي مي‌كرد و اين دختر خانم هم [...] بود كه اكنون خواننده است.

يعني دختري را كه به سن قانوني هم نرسيده بود، به اين شكل از پدرش مي‌خريدند؟

بله، سلسله مراتبي كه امثال اين خانم را كشف مي‌كرد، در جامعه هنري ما توسط -با عرض معذرت- يك «پا انداز» انجام مي‌شد. اين يك شغل بود و طرف فكر نمي‌كرد كه دارد كار بدي مي‌كند. وقتي سينما نياز به سياهي لشكر داشت دو نفر بودند به نام خانم بهرامي و آقاي حسن دكتر. هر تيپ دختري را كه مي‌خواستيد اين‌ها برايتان پيدا مي‌كردند. امروز هم در سينما چنين آدم‌هايي را داريم كه اظهر من الشمس هستند و همه ملت هم مي‌دانند. مثلا ً تهيه‌كننده مي‌گفت يك دختر باكره 14 ساله مي‌خواهم يا مثلاً يك دبيرستاني مي‌خواهم كه 20 ساله نشان بدهد، چون قصه فيلم طوري است كه Bad man فيلم بكارت او را برمي‌دارد. مثل فيلم قيصر كه جلال به آن دختر تجاوز كرد. در فيلم اصلي كاملاً آن دختر را كه سني هم نداشت برهنه كردند، ولي در نسخه بعد از انقلاب جمع و جورش كردند. كساني بودند كه گنده لات رسمي بودند. الان هم هستند. لات‌هايي بودند كه از كاباره‌ها محافظت مي‌كردند. لات‌هايي هم بودند كه بادي‌گارد مادر شاه بودند.

و كاملاً مشخص بودند؟ يعني همه اين‌ها را به اين كار و اين وضعيت مي‌شناختند؟

بله، هيكل‌هاي درشت و دست‌هاي بزرگي داشتند. سواد هم كه نداشتند و آن‌ها را از جاهايي مثل بيغوله‌هاي ته سرآسياب دولاب مي‌آوردند. اين‌ها جا و مكان نداشتند و شب‌ها در حمام مي‌خوابيدند.

البته در تاريخ سينما و تواريخ مختلف آمده كه «فرخ غفاري» براي جشن هنر شيراز يك عده بازيگر را از «شهر نو» انتخاب كرد و به تئاتر آورد. اين‌ها در جشن هنر هم بازي كردند و بعد گروهي را تشكيل دادند كه در كتاب «شواليه‌هاي ناتوي فرهنگي» شرح آن را نوشته‌ام. خانم خجسته‌كيا، مادر «رامين جهانبگلو»، همسر «اميرحسين جهانبگلو» همراه فرخ غفاري به شهر نو مي‌رفت و آن‌ها را انتخاب مي‌كرد.

بله؛ اين‌ها ابداً دروغ و شعار و توهم نيست.

نمونه‌هاي ديگرش چه بود؟

دخترها را «ستاره‌دار» مي‌كردند و بعد براي شيوخ عرب صادر مي‌شدند. ما درباره دوره‌اي حرف مي‌زنيم كه دكترين رژيم شاهنشاهي تلاش مي‌كرد چهار نعل خودش را به الگوي آمريكا برساند. البته يك بخش عظيم سيستم هم به فرانسه نظر داشت كه در همين سينما سهم دارد.

موج نو كه اساساً كپي‌برداري از سينماي فرانسه است.

بله، تروفو، مجله كايه‌دوسينما و...

«فريدون هويدا»، برادر «اميرعباس هويدا» همان‌موقع در كايه‌دوسينما مقاله مي‌نوشت و همان گرايش را هم به ايران آورد. خود هويدا هم داعيه روشنفكري از جنس فرانسوي داشت.

اين مال موقعي است كه پدرش را فراماسونري از لبنان به فرانسه ‌برد. پس دكتريني، اين الگو و نحله را به سينما ‌آورد.

گوگوش همبازي شما بود. او چگونه به سينما آمد و روايت درست آن چيست؟

«گوگوش» هم از طريق همين مناسبات به سينما آمد كه نوش‌آفرين آمد. دوراني كه من با ايشان آشنا شدم، شركت فيتسي كه مخفف انگليسي «شركت صنايع گسترش سينماي ايران» است، تاسيس شده بود و خانم گوگوش با آن قرارداد داشت.

همسر اشرف مديرش بود؟

بله، دكتر بوشهري و چند نفر ديگر. مثلاً وقتي مي‌خواستند براي يك مهماني دربار از آنجا خانم خارجي بياورند، «خانه فرهنگ ايران» در پاريس وارد عمل مي‌شد. از لحظه‌اي كه اين ياسا از دهان شاه صادر مي‌شد ـ البته اين كارها را علم براي شاه انجام مي‌داد ـ تا به مرحله اجرا برسد، دو سه خانواده كه كارشان اين بود در گير كار مي‌شدند. ماموريت اين‌ها بلند كردن دختر و پسر براي دربار بود. هر قدر هم كه دختر و پسر محجوب‌تر و خجالتي‌تر بودند، خوراك اين‌ها بود. براي چنين پسر يا دختري ضيافت‌هاي آنچناني دربار مثل يك رويا بود. قرار بود با اين پسر چه كنند؟ پنج تا خانم سناتور يا خانم وكلاي مجلس با اين پسر دوست مي‌شدند و سر اين قضيه بين زن‌ها دعوا راه مي‌افتاد.

واقعاً اينطور بود؟

بله، در مورد خود من، فيلم «دايره مينا» تازه تمام شده بود كه...

كه يك‌مرتبه شايعه پيچيد سعيد كنگراني با اشرف پهلوي رابطه دارد...

بله، اين خانم‌هايي كه گفتم از طرف اشرف به چند بچه لات جنوب شهر پول مي‌دادند كه براي او پسرهاي زيبا پيدا كنند و بياورند. دوره من مي‌خورد به زماني‌كه اسم طلا بر سر زبان‌ها بود. من در بعضي از جشنواره‌ها، كوكتل‌ها و مهماني‌ها اين قبيل افراد را مي‌ديدم. يك خانم بسيار زيبايي را كه زن يك سبزي‌فروش بود همين‌ها آوردند. همان زني كه در پستچي نقش زن آقاي نصيريان را بازي مي‌كرد.

ژاله سام؟

بله، يك خلبان معروف از خانواده پهلوي، در ناكجاآبادي اين زن را مي‌بيند و به‌قدري زيبايي طبيعي اين زن او را مي‌گيرد كه همان آدم‌هايي را كه گفتم به سراغ اين زن مي‌فرستد. آن‌ها هم بيوگرافي اين زن را در مي‌آورند و به دستش مي‌دهند. هر سال سه چهار مهماني كوكتل در زمان جشنواره جهاني فيلم تهران برگزار مي‌شد و هنرپيشه‌هاي بين‌المللي هم دعوت مي‌شدند تا با هنرپيشه‌هاي ايراني آشنا شوند. ساواك حتماً بايد اسامي را okay مي‌داد. اين خانم، فاميل سام را هم از آن آقاي خلبان گرفت. خلبان ايشان را به پاريس فرستاد، دماغش را عمل كردند، پوستش را كشيدند و خلاصه تيپي مثل زن‌هاي فرانسوي از او درست كردند.

رياست خانه فرهنگ ايران در پاريس با دكتر بوشهري، شوهر اشرف بود. دربار ليست مي‌داد كه يكسري زن با اين تيپ مي‌خواهيم يا مثلاً اليزابت تايلور را بياوريد. شغل خانه فرهنگ در واقع آماده كردن اين زن‌ها و هجرت دادنشان به ايران و protect كردن از آن‌ها در ايران بود. اين‌ها وقتي مي‌آمدند برده كامل بودند. قصه خود فوزيه را ببينيد. خودش در خاطراتش نوشته است كه آدم وقتي مي‌خواند شاخ در مي‌آورد كه در اين دربار چه فسادي حاكم بوده است.

براي شما چه زماني اين اتفاق افتاد و وارد معادلات كثيف دربار شديد؟

من شانس آوردم كه دو برادر بزرگتر داشتم كه در نيروي هوايي خدمت مي‌كردند. خودم هم در دوره سربازي در ركن دو افتادم و در سال اول موهايم را كاملاً از ته زدند. من از سال 1352 تا 1354 سرباز بودم. يك سال از سربازي‌ام گذشته بود. مثل هميشه از خيابان 30 تير امروز تا جمهوري ‌آمدم و آرام‌آرام تا خانه مادرم كه در 400 دستگاه پيروزي بود، پياده ‌رفتم. كار هميشگي‌ام بود. همين كه خواستم بپيچم ديدم دو نفر نظامي عقب يك ماشين و يك نفر راننده با لباس شخصي جلو نشسته‌اند. راننده دوان‌ دوان ‌آمد و كت خود را كنار زد و من كارتش را ديدم. ساواكي بود. سرهنگي هم كه در ماشين نشسته بود، اسمش حجازي بود. اين دو سرهنگ قرار بود به دستور تشريفات دربار كاري را انجام بدهند. يادم هست سپهبد اميرقاسمي مدير تشريفات بود.

پدر «عليرضا اميرقاسمي» كه مدير يكي از شبكه‌هاي ماهواره‌اي فارسي زبان خارج كشور است؟

بله و يا پدر «شهرام شب‌پره»، كه بناي پروژه دختر شايسته ايران را گذاشت. پرسيدم: «با من چه كار داريد؟» جواب داد: «يك دقيقه تشريف بياوريد داخل ماشين مي‌خواهند با شما صحبت كنند.» من صندلي جلو نشستم، منتها پايم را بيرون گذاشتم. راستش ترسيده بودم. آن‌ها خيلي مودبانه خودشان را معرفي كردند و گفتند قرار است والاحضرت اشرف يك مهماني كوكتل برگزار كنند و به ما دستور داده شده است شما را دعوت كنيم. سوال كردم: «دليلش چيست؟» جواب دادند: «ايشان يك عده هنرپيشه خارجي را دعوت كرده‌اند و مي‌خواهند از هنرپيشه‌هاي ما هم افرادي باشند.» اسم من هم سر فيلم دايره مينا مثل بمب پيچيده بود.

فيلم اكران شده بود؟

نه، ولي مهرجويي اين فيلم را به شكل خصوصي در خانه «آيدين آغداشلو» نمايش ‌داد. گزارش فيلم را كه به شاه داده بودند، گفته بود پدر ساعدي و كارگردان و همه بازيگران را در بياوريد. مهرجويي فهميد اين توطئه اقبال است و فيلم را برد و به شاه نشان داد و گفت بازرس ويژه به من بدهيد تا او را به لوكيشني ببرم كه معتادها به آنجا مي‌آيند و خون مي‌دهند. اين كار را كه كرد، شاه از دست اقبال عصباني شد. نوار گفت‌وگوي مهرجويي و اقبال موجود است. هفت سال طول كشيد تا اين فيلم مجوز گرفت. چرا؟ چون ما در آن زمان چيزي به اسم سازمان انتقال خون نداشتيم. اولين كانتينري كه زده شد، در ميدان وليعصر جلوي چشم مردم بود و علامت سازمان انتقال خون را -كه آن را هم فرانسوي‌ها طراحي كرده بودند -روي آن زدند. وقتي چشم مردم كمي به اين علامت عادت كرد و قضيه مردمي شد و يكي دو كانتينر ديگر هم در جاهاي ديگر زدند، تازه اجازه اكران «دايره مينا» را دادند، آن هم فقط براي دو روز. در اين فاصله فيلم را در محافل روشنفكري و فستيوال‌هاي جهاني نشان دادند.

كه بعد هم رفت براي اسكار...

اين اصلاً يك دكترين و تز است كه وقتي بخواهند، خودشان شما را قهرمان مي‌كنند و به شما جايزه مي‌دهند. اگر هم نخواهند يكجور ديگري از ميدان به درتان مي‌كنند.

بالاخره كارتان با آن دو سرهنگ به كجا كشيده شد؟

دعوت آن‌ها را قبول نكردم و هر بهانه‌اي كه توانستم آوردم تا در مراسم شركت نكنم.

هيچ‌وقت با اشرف ملاقات نكرديد؟

چرا، دو بار در كوكتل جشنواره جهاني تهران.

بحثي نشد؟

نخير.

اشاره كرديد كه بوشهري، شوهر اشرف مسئول سازمان توسعه و گسترش سينما بود. سينما در اين دوره وارد مرحله سينماي كاباره‌اي مي‌شود و بازيگرهاي آن دوران هم به‌عنوان سوپراستارهاي كاباره‌اي نزد مردم شناخته مي‌شوند. جريان روشنفكري، بار هتل مرمر و كافه نادري و اين جريان تازه در درون سينما، اين‌ها چگونه يكديگر را پيدا مي‌كردند و به‌عنوان يك نيروي فرهنگي ظاهر مي‌شدند؟

در بلوار كشاورز امروز و بلوار اليزابت آن‌موقع در خيابان هما استوديوي پيام متعلق به علي عباسي بود و در طبقه بالا استوديوي آقاي فردين به نام «فردين فيلم» بود. من بعد از تئاتر شهر قصه، روزهاي پنجشنبه به آنجا مي‌رفتم و آقاي فردين عكس، پوستر و بليط مجاني سينما براي بچه‌هاي جواديه را به من مي‌داد.

ضمناً تبليغات هم براي خودش مي‌كرد ...

بله، گاهي هم مي‌رفت به شهرستان‌ها بليط سينما به آن‌ها مي‌داد. بليط سينما براي امثال ما گران بود. اساساً اقتصاد آن‌موقع خانواده‌هاي متوسط اجازه نمي‌دادند بچه‌ها خيلي به سينما بروند. به نظر من بنيان سينمايي كه آقاي دكتر كاووسي به نام «فيلمفارسي» از آن ياد كرد، از زمان جبهه ملي يعني سال 1332بود. وقتي دولت دكتر مصدق سقوط كرد، بسياري از دست‌اندركاران سينما و تئاتر ضد شاه شدند، ولي از ترسشان تقيه مي‌كردند. فردين يكي از آن‌ها بود، اما در جاهايي امريه آمد و چاره‌اي جز اطاعت نبود. در روزگار ما خيلي راحت مي‌گويند ساواك كه چيزي نبود، ولي بايد مي‌بوديد و مي‌ديديد كه نفوذ ساواك و مخصوصاً رعبي كه در دل همه ايجاد كرده بود، چه سنگيني هولناكي داشت.

يكي از مسائلي كه در اسناد ساواك به آن بسيار اشاره شده، اشاعه فرهنگ قمار در سينماست. اين روند از كجا شروع شد و چه خاندان‌هايي در سينما به اين پديده دامن ‌زدند؟

قمار خيلي رايج و مد شده بود. اگر فيلم سرايدار را ديده باشيد، يك سكانس در اين فيلم هست كه زن رئيس كارخانه كه سرايدارش پدر من است، قمار مي‌كنند. پيشخدمت، نوكر و آشپز با يونيفورم در خانه اين مدير كارخانه خدمت مي‌كنند و آنجا پاتوق قمار است؛ مثل خيلي از خانه‌هاي برادران مجتهدي يا مجتهدزاده. تخصص اين‌ها اين بود كه مثلاً با «منوچهر وثوق» قرارداد مي‌بستند و او را قمارباز كرده بودند و طبيعتاً به‌خاطر طولاني بودن جلسات قمار، الكل هم كنار دستش بود. با او قرارداد مي‌بستند و به او پيش‌قسط مي‌دادند و مبارك باشد و اين حرف‌ها بارش مي‌كردند. بعد، قماربازهاي قهاري را دور ميز مي‌چيدند و نه تنها پيش‌قسطي را كه به او داده بودند در مي‌آوردند، بلكه گاهي ماشين و خانه طرف را هم از او مي‌بردند. پشت پرده‌ بساط قمار، كارخانه‌دارها بودند. ما هنرمنداني داشتيم كه هم مردم آن‌ها را دوست داشتند و هم مورد علاقه دربار بودند و كافي بود يك تلفن مثلاً به خانم خواجه‌نوري، مباشر اشرف بزنند تا كاري را راه بيندازند.

شانسي كه خود من آوردم وقوع انقلاب بود، وگرنه مطمئن باشيد مرا هم مي‌بردند و بيشتر از اين هم لطمه مي‌خوردم. خانواده‌اي بودند كه امروز هم در ايران هستند. آن‌موقع دكوراسيون خانه‌شان فرانسوي اصل بود، امروز شكل عوض كرده‌اند. هفت خواهر بودند و خانم «شهره آغداشلو» هم با اين‌ها بود و براي خودشان قومي بودند و فساد نيمچه اشرافي را پااندازي مي‌كردند. مرا خانم شهره آغداشلو با اين دار و دسته آشنا كرد. ايشان سر يك نوع رفت و آمد را برايم باز كرد و مرا به جايي به نام سازمان امور بين‌الملل كه رئيس آن آقاي امامي يكي از شوهرهاي اشرف بود، معرفي كرد. اين آقا مثل علم مهماني‌هاي شبانه مي‌داد.

چه سالي؟

سال‌هاي 1354، 1355.

با شهره آغداشلو چطور آشنا شديد؟

چند سال بعد از دايره مينا، با مهرجويي منزل دوستش بوديم و زنده‌ياد «علي حاتمي» و خانمش هم بودند، شميم بهار هم بود.

 

سيامك پورزند نبود؟

نه، آنجا نبود، ولي من معلم انگليسي دخترش بودم.

كدام يك از زن‌هاي او؟ مهرانگيز كار؟

نه، مهرانگيز كار همسر دوم سيامك پورزند است. زني كه الان در واشنگتن زندگي مي‌كند.

ماندانا زند كريمي رئيس دبيرخانه رضا پهلوي را مي‌گوييد؟

درست است. ما به او مي‌گفتيم ماني‌جان. شوهرش خلبان هواپيماي اِي-وَكس بود.

نحوه معاشرتتان با شهره آغداشلو را مي‌گفتيد...

تمرين تئاتر كه مي‌رفتيم، «پرويز صياد» مي‌خواست «حسن كچل» را بازي كند و سرش را تيغ انداخته بود. مي‌آمد سر تمرين‌هاي ما. ما هم با بيژن‌خان مفيد سر تمرين‌هاي او به كارگاه نمايش مي‌رفتيم. من شهره آغداشلو را آنجا شناختم. اصلاً هم نمي‌دانستم همسرش «آيدين آغداشلو» است. الان هم دارد فاميل ايشان را حمل مي‌كند. يك روز ايشان به من گفت دوست دختر داري؟ و سر ما را با يك مشت از اين حرف‌ها گول ماليد. بعد هم كسي را به من معرفي كرد. من هم روي همان نگاه پايين شهري‌، سخت به اين خانم كه 15،16 سالي از من بزرگتر بود، دل باختم. عموي اين دختر خانم «هوشنگ انصاري» بود و پدرش در امور بين‌الملل دربار و همكار دكتر امامي، يكي از همسران اشرف بود. من خاطره بسيار تلخي از خانم آغداشلو دارم.

اين جريان ظاهراً روشنفكري و غير روشنفكري نداشت و دامن همه را گرفته بود؟

دقيقاً همينطور است.

چون اكنون براي سينماي روشنفكري قبل از انقلاب تاريخ سازي مي‌كنند و ادعا دارند ما پيشرو يك هنر آرماني بوديم. به نظر شما واقعاً چنين چيزي وجود داشت؟

نه، اصلاً چنين چيزي وجود نداشت. حتي در كتابتمان و در بين نويسندگان هم وجود نداشت و ادعاي آن حرف مفت است.

يكبار «ايرج قادري» به ما ‌گفت زماني‌كه استوديو راه انداختيم، روشنفكرترين نويسندگان مثل «احمد شاملو» را آورديم، اما از دلش مبتذل‌ترين فيلم‌نامه‌ها در ‌آمد! آن زمان در محافل فكري سينما چيزي به نام جريان روشنفكري وجود داشت؟

بله، پاتوقشان هم خانه سينما - تئاتر كوچك، بغل بازار صفويه بود. در واقع آن زمان سينما تِك بود. فيلم‌هاي گودار و امثال اين‌ها را مي‌گذاشت. به نظر من بيشترشان ژست مي‌گرفتند، ولي يك عده‌اي هم خيلي وارد بودند و هوشمندانه تقيه مي‌كردند. بعدها كه رفتم خارج، مخصوصاً به‌خاطر اقامت طولاني در آمريكا متوجه شدم كه نسل من صادقانه چه ركبي از اين‌ها خورده است، براي اينكه سياه‌كارند و دروغ مي‌گويند.

برگرديم به دنباله مسيري كه در دهه 1350 طي كرديد.

بله، عرض مي‌كردم كه پدرم به هيچ وجه با رفتنم به سينما رضايت نمي‌داد و حتي ابتدا براي امضاي قراردادم در فيلم دايره مينا هم نيامد. آن روزها دفتر آقاي مهرجويي براي اين فيلم در سيما فيلم فعلي بود. پدر با تئاتر مخالفتي نداشت، چون آقاي بيژن مفيد را مي‌شناخت. ايشان همسايه‌ ما بود و خانواده‌ها با هم سلام و عليك داشتند. آن‌موقع هم جوان بودم، بازيگر خوبي به حساب مي‌آمدم و در جامعه سينمايي واقعاً بر سر جذبم براي شركت در فيلم‌هايشان دعوا بود. زماني‌كه «بهمن فرمان‌آرا» مدير عامل شركت فيتسي بود به من پيشنهاد كرد كه يك قرارداد پنج ساله با آن‌ها ببندم. اين شركت مال «اشرف پهلوي» بود.

قرارداد پنج ساله مي‌بستيد؟

نه. به‌خاطر اينكه فكر كردم اي داد و بيداد پنج سال خودم را گير اينجا بيندازم؟ دقت داشته باشيد كه در چه سني اين فكر را مي‌كردم.

فيتسي چه فيلم‌هايي را توليد مي‌كرد؟

فيلم كلاغ «بهرام بيضايي»، فيلم «شطرنج باد» اصلاني و...

با كدام بازيگرها قرارداد داشت؟

من، بهروز وثوقي و گوگوش. فيتسي يك جريان بين‌المللي بود. اولين كار مشتركش هم صحراي تاتارها به كارگرداني والريو زورليني بود كه در ارگ بم فيلمبرداري شد و من در آن نقش يك ستوان انگليسي را بازي مي‌كردم كه 80 سرباز اسكادرانم بودند.

فيتسي با جريان فراماسونري در سينما هم ارتباطي داشت؟

بله. مي‌دانيد قبل از آقاي فرمان‌آرا چه كسي مدير آن بود؟ آقاي مهندس آذرمي...

روتارين بود؟

بله! برادر «ماندانا زند كريمي» همسر سيامك پورزند كه از USC دكترا داشت و همدوره فرانسيس فورد كاپولا و هريتاش بود. روز اولي كه رفتم ايشان آنجا بودند.

چه شد كه او رفت و فرمان‌آرا آمد؟

اين‌ها بازي‌هايي بود كه از عمق‌شان سر در نمي‌آوردم، اما ناشي از تصميمات دفتر فرح بود.

دفتر فرح به فرمان‌آرا سمپاتي داشت؟

بله، بازي‌هايي از اين قبيل، آن هم در سطوح بالا.

فيتسي بيشتر چه ايدئولوژي‌اي را ترويج مي‌كرد؟ دنبال چه مضاميني بود؟

دنبال جا انداختن مضامين و ارزش‌هاي غربي بود. به شكل خلاصه روياي آمريكايي و American Style را مي‌خواست جا بيندازد. در اوج موفقيت و محبوبيت فيتسي، دو نفر مصاحبه و به اين جريان حمله كردند، يكي من بودم و يكي هم فرزانه تاييدي.

چه سالي؟

سال 1356. كساني under cover بودند و اختفايشان هم درست به سبك و سياق فراماسونري بود، يعني تا اين حد پنهان و قسم‌خورده بودند. مثلاً پخش سينماي ايران در دست شاخه يهوديت آن‌ها بود. كمپاني وارنر به مسلمان‌ها اجازه پخش نمي‌داد. پخش يا دست ارمني‌ها بود يا يهودي‌ها. دفتر همه كمپاني‌هاي پخش هم در تهران بود.

اين مناسبات به «در امتداد شب» مي‌رسد. چه شد كه بهمن فرمان‌آرا به‌عنوان تهيه‌كننده فيلم شما را براي اين نقش انتخاب كرد؟

بله، هر فيلمي كه فيتسي توليد مي‌كرد اسم فرمان‌آرا پايش مي‌خورد. با «هوشنگ گلشيري» يك قرارداد طولاني داشت. هم «شازده احتجاب» و هم «معصوم اول» را ساخت كه فرامرز قريبيان بازي كرد.

چه شد كه اين‌ها به سراغ فيلمي مثل «در امتداد شب» آمدند؟

اين هم براي خودش مساله‌اي است. فكر مي‌كنم در آن دهه اين تيپ قصه‌هاي love story جوان‌گرايانه...

يكجور love story ايراني...

منتها يك نوع love story با توجه به آن دهه قرار بود مطرح شود، چون فيلمفارسي كاباره‌اي ديگر حال مردم را به هم زده بود و فروش نمي‌كرد. مي‌خواستند هواي تازه‌اي در سينماي ايران ايجاد كنند كه اين اولي بود. فرزان دلجو و گوگوش هم در اين فيلم بازي كردند. چرا اينطور نفروخت؟ چرا مثل بمب نتركيد؟

كدام فيلم؟

«شب غريبان»، «بوي گندم» و... فرزان دلجو سه تا فيلم با گوگوش بازي كرد.

اصلاً مطرح نشدند؟

ابداً. با داريوش اقبالي (خواننده) هم كار كرد و مطرح نشد. سرّ اين دكترين اين بود كه سينما را از آن حالت تكراري بيرون بياورند. شكل و شمايل «در امتداد شب» را كه مي‌بينيد، يكسري نوآوري در آن هست. يكي مقوله رنگ است. تا قبل از «در امتداد شب» چنين رنگ‌هايي نداشتيم، براي اينكه اين فيلم با ابزار روز فيلمبرداري شد. بقيه اين امكانات را نداشتند. آقاي مهندس بديعي كارهاي فني آن را انجام داد و يا سبك نگارش خانم سازگار، نويسنده اصلي قصه...

فيلم را به خارج هم فرستادند؟

بله. در بازار فيلم آن را خريدند.

منظورم براي كارهاي فني است.

نه، همه كارهاي فني آن را مهندس بديعي انجام داد. ابزار كمپاني فيتسي به‌روز و حتي جلوتر از زمان بود.

پس فيتسي از يك طرف هوشنگ گلشيري را براي فيلم‌هاي روشنفكري از قبيل «شازده احتجاب» دارد و از سوي ديگر چون سينما به سمت ورشكستگي مي‌رفت، نسخه جديدي از همان سينماي كاباره‌اي را منتها با سبك و سياق love story ارائه كرد؟

بله. سينما عملاً ورشكسته شده بود.

چه كسي اين قصه را پيشنهاد داد؟ سناريو را چه كسي نوشت؟ چطور به شما پيشنهاد شد؟

من داشتم با زنده‌ياد «خسرو هريتاش» فيلم سرايدار را كار مي‌كردم. فكر مي‌كنم يك‌ سوم فيلم مانده بود كه يك روز آقاي هريتاش از من پرسيدند: «شما آقاي فرمان‌آرا را مي‌شناسي؟» جواب دادم: «نه». گفتند: «امروز استوديو ميثاقيه بودم و او آمده بود آنجا و سراغ تو را از من مي‌گرفت». پرسيدم: «براي چي؟» جواب دادند: «ايشان تهيه‌كننده است و مي‌خواهد فيلم بسازد.» گفتم: «استاد! نظر خودتان در مورد اين آدم چيست؟» گفتند: «حرفه‌اي، برو ببين چه مي‌گويند. هيچ قولي نده و بيا به من بگو.» استاد صميمانه به من كمك و مرا راهنمايي كردند.

به استوديو ميثاقيه رفتم و آقاي فرمان‌آرا به استقبال من آمد. يك هنرپيشه خارجي آلماني -هاليوودي به اسم ليزا ماينه‌لي هم آنجا بود. رفتم بالا و سلام و احوالپرسي و با همان پزهايي كه مي‌گيرد شروع كرد به نقل ماجرا و اينكه مي‌خواهيم قصه‌اي را روي كاراكتر شما بنويسيم و از اين حرف‌ها. بعد هم گفت خانمي به اسم «ژيلا سازگار» قصه‌اي را نوشته است كه در آن دست مي‌بريم و بر اساس كاراكتر شما تنظيمش مي‌كنيم. گفتم: «قصه final را داريد؟» گفت: «به‌زودي به شما مي‌دهم»، ولي به كليت قصه اشاره كرد، البته نه به اين صورتي كه در «در امتداد شب» ديديد، چون صياد با تفاهم نويسنده در آن دست برد. اين چيزي كه ديديد، مقداري خلاقيت صياد بود، قدري هم ارتباط فرمان‌آرا با گوگوش كه از او اجازه گرفت. در آن ايام خانم گوگوش همسر آقاي قرباني بود كه كاباره ميامي را مديريت مي‌كرد و يك مشت لات هم هميشه با اين‌ها بودند. يك شب كاباره ميامي را براي اشرف و پسرش شهرام كه در يوسف‌آباد overdose كرد و مرد، قرق كردند. شهريار پسر ديگر اشرف هم در پاريس ترور شد. از شوهرهاي ديگرش دختر و پسر داشت، ولي شهرام چشم و چراغ مادرش بود و كثافتكاري‌هايي در اين مملكت كرد كه حتي مردم عادي نيز خبردار شدند و پايش به كلانتري هم باز شد.

شهرام اولين كسي بود كه از دربار پايش به كلانتري باز شد.

آژان كه در آن لحظه حاليش نمي‌شود كه طرف كيست، بازداشتش مي‌كند. خلاصه كاباره ميامي و گوگوش اجراي مخصوص براي اين خانواده گذاشتند. شهرام بغل اشرف نشسته و كاملاً مست كرده بود. آن شب داريوش هم آمده بود. مثل اينكه آن اوايل قرار بود با گوگوش ترانه دو صدايي اجرا كنند، ولي بعد قرباني كشف كرد با هم رابطه دارند. فاش شدن اين رابطه درست به اواسط فيلم «در امتداد شب» بر مي‌گردد و آقاي قرباني يك عده لات را فرستاد تا داريوش را با قمه بزنند. آن شب گوگوش همين كه به اشرف تعظيم مي‌كند و مي‌خواهد ميكروفون را بردارد، شهرام بلند مي‌شود و يقه گوگوش را مي‌گيرد و او را پايين مي‌كشد كه ببوسد. ساواك اجازه نداده بود كسي بو ببرد كه آن شب چه كساني به كاباره دعوت شده‌اند. بادي‌گاردهاي گوگوش هم خبر نداشتند اين‌ها چه كساني هستند و ريختند و شهرام را حسابي كتك زدند.

من شب بعد از اين اتفاق، براي اولين‌بار همراه آقاي فرمان‌آرا خانم گوگوش را با خانم «زويا زاكاريان» كه اغلب ترانه‌هاي ايشان را مي‌گفت در اتاق مخصوص مبله‌اي كه ايشان در كاباره ميامي داشت، ديدم. آقاي قرباني برايش يك Royalty فراهم كرده بود. در يكي از طبقات هتل يك پنت‌هاوس داشت كه هيچ وقت آنجا را به كسي نمي‌دادند و مخصوص خودش و مهمانان داخلي و خارجي‌اش بود. من بعد از اينكه صحبت‌هايم را با آقاي فرمان‌آرا كردم، همه را به مرحوم هريتاش انتقال دادم. در وضعيت سينماي آن زمان، منِ جوان كه داشتم راهم را درست مي‌رفتم و تا آن زمان هيچ كار بدي انجام نداده بودم، نه قمارباز بودم، نه به مهماني‌هاي آنچناني مي‌رفتم و خيلي راحت داشتم زندگي طبيعي خودم را مي‌كردم و در ضمن درسم را هم مي‌خواندم، فرمان‌آرا با كمال ناجوانمردي و با توطئه مرا از دست آقاي هريتاش در آورد و عليه ايشان بد گفت. بعد هم به من توصيه كرد كه حواست جمع باشد از امروز با اين آدم [آقاي هريتاش] رفت و آمد نكني و ضمناً به او هم نگو من اين حرف‌ها را به تو گفته‌ام. نگو توطئه‌اش بوده است، تا تير قرارداد پنج ساله كه طراحش خود ايشان بود به هدف بخورد.

چرا چنين قصدي داشت؟

آن روزها ماموران پخش شايعه در سينما زياد بودند. الان هم هستند. در جامعه سينمايي پخش كرد كه هر كسي كه مي‌خواهد با سعيد كنگراني كار كند، بايد بيايد از من اجازه بگيرد و ايشان زير امضاي من است.

يعني شما قرارداد پنج ساله را امضا نكرديد، ولي ايشان به اين شكل وانمود كرد؟

بله، از پنج سال اسم نمي‌برد، اما اينطور در جامعه سينمايي شايعه كرده بود كه هر كسي مي‌خواهد با كنگراني كار كند بايد از من اجازه بگيرد، چون ايشان تحت قرارداد من است. در صورتي كه اين يك دروغ بزرگ بود.

در آنجا تازه با داستان آشنا شديد؟

در آنجا با تيپ آدم‌هاي كاباره‌اي آشنا شدم با همان طبع «من شهپرم، نيلوفرم»، يعني يك طبع فوق‌العاده پايين و سخيف. حاضرم قسم بخورم اين افراد در عمرشان حتي يك كتاب هم نخوانده‌اند.

سطحي‌نگري و ابتذال محض...

خيلي سطحي. تا دلتان بخواهد بي‌سواد بودند.

مشخصاً چه كساني؟

صنف بازيگرها و خواننده‌ها. بازيگرهاي تيم «جمشيد شيباني»، تيمي كه با ايرج قادري كار مي‌كردند. صنار از جهان نمي‌دانستد كه هيچ، سفره پدري‌شان را هم نمي‌توانستند توصيف كنند كه چه بوده و پايگاه طبقاتي من چيست؟ همه‌اش دنبال عرق‌خوري، كاباره، قمار و... بودند. قمار هم كه بدترين اعتياد است و چيزهاي ديگر را هم به دنبال خودش مي‌آورد. قمارباز حتماً به ترياك و هروئين هم معتاد مي‌شود، مخصوصاً آن‌هايي كه قاپ‌باز هستند. قمار ورق هم از دهه 1350 مد شد كه از اروپا آمد.

در سينما چه كساني بيشتر به قماربازي معروف بودند؟

«يدالله شيراندامي»، منوچهر وثوق و خانمش، آقاي فردين. البته ايشان در مصاف‌هاي خصوصي با تيمسار ربيعي كه فرمانده نيروي هوايي و BMW داشت قمار مي‌كرد، چون خانه‌هايشان نزديك به هم بود.

دربار هم گعده‌هاي قمار زياد داشت؟

فراوان. اصلاً شب‌هاي مخصوص داشتند، مخصوصاً اشرف. شمس كه زن پهلبد بود، وسواس شديدي داشت كه به شوهرش هم منتقل شده بود. چنان وسواسي كه فكر مي‌كنم خود آريامهر را هم به خانه‌اش راه نمي‌داد! بعضي از خارجي‌هايي كه براي فستيوال‌ جهاني تهران مي‌آمدند، بايد به ديدن شمس مي‌رفتند و عرض ارادت مي‌كردند. آن‌وقت شمس به آن آدم‌هاي خوش‌تيپ يك كيسه پلاستيك مي‌داد كه پا كنند تا روي موكت كه راه مي‌روند كثيف نشود.

لابد به همين دليل احتمالاً جلسات قمار در خانه او برگزار نمي‌شد؟!

بله؛ به اين دليل بود. انتهاي كاخش زاويه‌اي درست كرده بود كه در آن مي‌نشست و مثلاً دعا مي‌كرد!!!

كاري كه اشرف در عمل انجام مي‌داد، فرح نيز از جنبه تئوريك در ساختار سينما انجام مي‌داد...

دقيقاً. چندي پيش يك مجله تيتر زد: فرح‌نگي؛ كه بر وزن برهنگي است. خيلي تيتر درستي بود. فرح مي‌خواست اين طرز فكر در كل جامعه جا بيفتد. اختلافات طبقاتي در دهه 1350، مخصوصاً از وقتي كه به‌خاطر داشتن نفت پولدار شديم، وحشتناك بود. چيزهايي را كه پروپاگاندا مي‌كردند و نشان مي‌دادند دروغ محض بود. يكسري آدم قلم به مزد هم چه در مطبوعات، چه در دنياي كتاب و سينما بودند كه فوق‌ليسانس و دكترا هم داشتند، ولي دو قران براي جامعه نمي‌ارزيدند.

در فيلم «در امتداد شب» پسري كه شما رل او را بازي ميكنيد، سرطان خون ميگيرد. اين هواي تازه قرعه‌اش به نام شما خورد. خيلي هم تعجب‌برانگيز بود، مخصوصاً با آن كارنامه‌اي كه با مهرجويي و به‌ويژه خسرو هريتاش داشتيد و با آن ذائقه سينمايي، يك‌مرتبه در چنين فيلمي بازي كرديد و ناگهان تبديل به يك فوق ستاره شديد، ولي معتقديد كه براي اين هواي تازه و love story سينماي فارسي تاوان زيادي داديد.

و هنوز هم تاوانش را مي‌دهم. «در امتداد شب» برايم دار مكافات شد. يكي از دلايل اوج گرفتن شهرتم در جامعه، اين فيلم و سريال دايي جان ناپلئون بود، در حالي‌كه آن همه فيلم خوب كار كرده بودم و اساساً جبهه فكري‌ام آن تيپ فيلم‌ها بود و هميشه متن و كارگردان برايم مهم بودند. از يك جايي تصميم گرفته بودم روي اين دو موضوع دقت كنم. من نمي‌خواستم با سينما تجارت كنم. اين را خيلي خوب مي‌دانستم، اما در فيلم «در امتداد شب» موضوع مالي برايم مهمترين بخش قضيه بود، در عين حال نمي‌خواستم روي اعتقاداتم پا بگذارم. ماجراهاي بعد از «در امتداد شب» به‌قدري عظيم و بزرگ بودند كه در تمام زواياي زندگي اجتماعي‌ام اثر گذاشتند و حتي شكل و شمايل خانواده‌ام را نسبت به من عوض كردند. اين فيلم چنان تاثيري گذاشت كه تمام خواهر و برادرهايم درگير اين شهرت شدند.

اولين مهماني‌هايي كه رفتيد كجاها بودند؟

همين مهماني‌هاي همكاران خودم.

مثلاً چه كساني؟

يك نمونه‌اش مهماني‌هاي جشنواره فيلم تهران. در طول اين جشنواره دو كوكتل در كاخ سبز اشرف برگزار شد. بازيگران خارجي مي‌آمدند تا با بازيگران ايراني آشنا شوند. براي دو تا از اين مهماني‌ها اسم مرا هم رد كردند و به‌خاطر شنيده‌هايي كه از اين ماجراها داشتم، ترس وحشتناكي بر من مستولي شده بود. به هر حال به‌صورت مهمان رفتم و هيچ اتفاقي هم در آنجا نيفتاد، جز اينكه با كساني آشنا شدم كه بيشترشان در فكر تصرف من بودند. يكي از آن‌ها هم خانم آغداشلو و دوستانش بودند كه دوره جواني را برايم تبديل به دوره سياهي و تباهي كردند و پاي مواد مخدر به زندگي من باز شد. فكرش را بكنيد كسي كه هميشه به همراه داشتن مسواك و خميردندان معروف بود و حتي سيگار هم جز يكي دو بار نكشيده بود و هميشه صبح‌ها طناب مي‌زد، به چنين وادي‌اي افتاد.

اين اعتياد از چه زماني شروع شد؟

دو سال بعد از «در امتداد شب» و در اثر روابط طراحي شده ناجوانمردانه‌اي كه واسطه آن شهره آغداشلو بود. بعدها متوجه شدم يك پاي قضيه هم [...] بود. بنا به دلايل شخصي كه خودم در زندگي ايشان ناظر بودم، در لباس يك دوست وفادار پايين شهري اين ارتباط را برقرار كردم، ولي بعدها متوجه شدم نظر ايشان و كمبودهايشان به‌گونه‌اي است كه پشت سر من گفتند كه ايشان مونوپولي بنده يعني شركت فيتسي است. جلوي رويم كه جرأتش را نداشتند بگويند، در حالي‌كه من اصلاً با اين شركت قرارداد پنج ساله نبستم. فقط براي «در امتداد شب» قرارداد بستم و بعد هم سال به سال كار مي‌كردم.

من به جايي رسيده‌ام كه با شجاعت از خودم و جهان خودم حرف مي‌زنم كه خدا اين قدرت را به من داد كه دوربين را به طرف خودش برگرداند و از جا بلند شود و تابوي شهرت را بشكند. جهان مواد مخدر جز سياهي و با ديو زندگي كردن چيزي نيست. پسري كه عزيز خانواده، مودب، فروتن و پاك بود، ناگهان آزادگي‌هاي سفره پدري‌اش تبديل شد به چنين جواني.

من زماني با واسطه‌گري خانم آغداشلو با اينگونه زن‌ها آشنا شدم كه بسيار آدم مقيدي بودم و همين‌طوري به كسي راه نمي‌دادم. نامزدم هم دبيرستاني بود و بين دو خانواده درباره ازدواج ما صحبت شده بود و هميشه تصويرش جلوي چشمم بود، ولي آن‌ها با ولنگاري‌هايشان مرا به دام كشيدند. من نه چيزي درباره مواد مخدر مي‌دانستم و نه در خانواده‌ام چنين چيزي سابقه داشت، بعد از يك‌سال متوجه شدم به‌صورت «بخوري» مرا معتاد كرده‌اند.

يعني چه؟

يعني مواد مخدر را در موهايشان مي‌ريختند و روي آن اسپري مي زدند. من به لحاظ اعتقاداتي كه داشتم آدم يكه‌شناسي بودم و هرزگي را نمي‌شناختم و اصالتاً براي اينكه مرد خانواده باشم تربيت شده بودم. يكجور يكه‌‌شناسي كه پدرم داشت و برادرهاي ديگرم نيز دنبال كردند و متاسفانه من به‌خاطر اين شيوه زندگي از آن‌ها عقب افتادم و وارد اين وادي خطرناك شدم.

از اينجا به بعد لحن حرف زدنم تغيير خواهد كرد، چون امروز حال و وضعيتي را پيدا كرده‌ام كه حتي برايشان دعا مي‌كنم كه از آن وضعيت نكبت رها شوند، چه رسد به اينكه بخواهم نفرينشان كنم. تاواني كه صحبتش را مي‌كنم اين است كه از اين تاريخ چيزي وارد زندگي‌ام شد كه به خرمن جواني‌ام كبريت كشيد.

شما در سال 1367 از ايران مهاجرت كرديد؟

بله، در سال 1367 ديگر از آن همه آزار، اذيت و فشار بريدم. ديگر جان نداشتم. از آن طرف هم گرفتار اعتياد شده بودم كه برايتان باز نكردم و ان‌شاءالله بماند براي وقتي ديگر، چون گمنامي ماجرا خيلي برايم مهم است و نجات من از اين ورطه رابطه مستقيم با خدا دارد و نمي‌شود با آن سود و سودا كرد.

در لس‌آنجلس چه كساني سردمدار ماجرا بودند؟ چه مناسباتي بود؟ چگونه يكديگر را پيدا كردند؟ چون جريان هنر فاسد عصر پهلوي دوباره داشت شكل مي‌گرفت.

شكل گرفته بود.

چه كساني يا محافلي محور اين جريان در آمريكا بودند؟

مثلاً مجله جوانان به مراتب قوي‌تر از قبل از درمي‌آمد، طوري‌كه ذكايي شايد در رويا هم نمي‌ديد. حالا خودش صاحب امتياز شده بود، در حالي‌كه قبلاً غلام ر. اعتمادي بود. يا آقاي «عباس پهلوان» و امثال او بودند كه روزنامه‌هاي صبح را چاپ مي‌كردند يا «عليرضا ميبدي» و ديگران كه بخش راديو را در دست داشتند. همه اين‌ها سر يك چهارراهي به هم مي‌رسيدند. غروب چهارشنبه، اگر هم در اين كاباره به هم نمي‌رسيدند، جاهايي در لس‌آنجلس شبيه به كافه بود كه شب‌هاي شعر در آنجا برگزار مي‌شد.

مي‌شود به اسامي آن‌ها اشاره كنيد؟

مثلاً كاباره تهران يكي از آن‌ها بود كه كافه ساده‌اي بود كه در آن شب شعر مي‌گذاشتند تا بتوانند پول چاي بگيرند و...

گردهمايي ايراني‌ها بود؟

بله، شب شعر بود.

بيشتر چه كساني بودند؟

امثال خاكسار.

«نسيم خاكسار»؟

نمي‌دانم. دو تا برادر بودند.

در اين گعده‌هاي روشنفكري بيشتر چه كساني را مي‌ديديد؟

مثلاً «اسماعيل خويي». منافقين با همان سياقشان فعال بودند. خرج‌هايي كه در گردهمايي‌هايشان مي‌كردند عجيب و غريب بود. يكبار در يك هتل بزرگ گردهمايي‌اي داده بودند كه تا آن تاريخ نديده بودم كه هيچ يك از كلني‌هاي ايراني‌ها بتوانند مهماني بزرگ و باشكوهي مثل آن با شام و تشكيلات بدهند.

تشريفاتي به تمام معنا.

بله، رسمي، تشكيلاتي، با مراقبه FBI و سيستم‌هاي امنيتي آمريكا.

اين مهماني در كجا بود؟

در لس‌آنجلس. با حيرت مي‌ديدم بعضي از خانم‌ها و آقايان كاباره‌نشين در آنجا هم هستند.

يك وجه ديگر از چريك‌هاي كافه‌نشين.

كاملاً با اين حرف شما موافقم. يك رقاصه حالا بيايد بشود ژاندارك و در تلويزيون به ملت ما خط بدهد.

مثلاً چه كساني؟

خانم «هاله شجره» كه الان انقلابي شده!

ظاهراً منافق شده. مرضيه هم..

مرضيه بود، ولي هاله نه. خانم مرجان همراه همسرش منافق شد و اعلام هم كردند.

رقاصه‌ها مجاهد شدند!

رقاصه ديدم كه چريك فدايي شده بود! مثل اينكه مجاهدين از يك زماني سازماني را تشكيل دادند كه غير از سلطنت‌طلب‌ها همه مي‌توانستند در آن شركت كنند.

شوراي مقاومت منافقين؟

بله، در بين اين‌ها دين مطرح نبود و مثلاً يهودي هم مي‌توانست عضو شود.

شوراي مقاومت منافقين كه بالاخره از هم پاشيد. در لس‌آنجلس دايره ارتباطات شما با ديگران چگونه بود؟

يك‌سال طول كشيد تا بفهمم كجا ايستاده‌ام. چه كسي هستم و كانال‌هاي لس‌آنجلس ـ تهران كدامند.

با بهروز وثوقي در آمريكا هم مراوده داشتيد؟

نه، ايشان را در مهماني نديدم. يك روز براي مروري بر آثار ايشان جلسه‌اي گذاشته بودند و من به‌عنوان پيشكسوت برايشان احترام قائل بودم و رفتم. در خيابان همديگر را ديده بوديم و بعد هم تلفني با هم صحبت ‌كرديم.

شب‌خيز و دار و دسته‌اش هم بخشي از همان جريان فرهنگي مبتذل خارج كشور بودند...

بله، ولي كمي هوشمندانه‌تر. «عليرضا اميرقاسمي» و امثال آن‌ها در رذالت سنگ تمام گذاشته‌اند.

چطور؟

كلاهبرداري‌هاي عجيبي مي‌كردند.

مثلاً چه كار مي‌كردند؟

بيشتر در كار show و كنسرت گذاشتن بودند. قرارداد مي‌بستند كه مثلاً فلان قدر به طرف بدهند. هزار جور كلك هم سوار مي‌كردند تا طرف مي‌آمد و وارد اين بازي مي‌شد و بعد سرش كلاه مي‌گذاشتند. مثلاً از اسرائيل خواننده‌اي بلند شد و به لس‌آنجلس آمد. كاري با او كردند كه شب اجرا پشت ميكروفون گفت به عشق اينكه شما اينجا هستيد برايتان مي‌خوانم، وگرنه اين‌ها پول مرا نداده‌اند. مي‌توانيد مصاحبه‌ام را با مجله جوانان در همان موقع ببينيد. در آنجا حرف‌هايم را زده‌ام و از همان جا با من بد شدند.

چه سالي؟

يكي دو سال قبل از اينكه به ايران بيايم. 1380 يا 1381.

در آنجا چه گفتيد؟

بله، مثلاً يكسري تئاتر از تورات ‌ديدم، از جمله استر و خشايارشاه، مُردخاي. يك نقد شخصي نوشتم و گفتم اين تحريف تاريخ است.

كارگردان تئاتر چه كسي بود؟

«رضا ژيان» و خانمش «زويا زاكاريان». خانم آغداشلو نقش ملك وشتي را بازي مي‌كرد.

در كجا؟

در بهترين جاهاي دو سه هزار نفره. Back upشان هم حرف نداشت.

چه كساني Back up مي‌كردند؟

جامعه يهودي ايراني. خانم هما سرشار و بقيه...

پس به‌نوعي خودتان با اين جامعه لس‌آنجلسي وارد داد و ستد شديد.

بله، مي‌خواستم تئاتر كار كنم.

با چه كساني كار مي‌كرديد؟ با پرويز صياد هم كار كرديد؟

خير، با ايشان كار نكردم. يك شركت كتاب در ويچر سن‌مارينو بود كه پاتوق اهل كتاب بود. بيشتر دنبال مجله ستاره سينما يا مجله آقاي «علي معلم» بودم يا كتاب مي‌خواستم. در آنجا «عباس كيارستمي»، «حسين جعفريان» فيلمبردار، پرويز صياد، «هوشنگ توزيع» و «فرهاد آئيش» مي‌آمدند و سلام و عليكي مي‌كرديم. تئاتري كه ما در بركلي كار كرديم به نام «خانه ما آن سوي مرز» بود. آن زمان آقاي آئيش در دانشگاه بركلي عكاس بودند و به ما كمك كردند كه در آنجا اجرا برويم و عكاسي هم مي‌كردند. بعد هم يك تئاتر با فرزان دلجو كار كردم به اسم «ماتيك» همراه با آقاي وطن‌پرست و خانم «شيلا وثوق».

آكادمي گوگوش و شبكه من و تو ظاهراً از شما دعوت به‌كار كرده بودند؟

چند بار زنگ زده‌اند. غير از آن خيلي از شبكه‌هاي لس‌آنجلسي هم تماس گرفتند. فكر مي‌كنند من بچه‌ام كه در دام آن‌ها بيفتم!

مثلاً چه شبكه‌هايي؟

مثلاً آپادانا. شبكه‌اي است در سانفرانسيسكو، شمال كاليفرنيا. يا از دبي پيشنهادهاي جدي براي اجراي برنامه‌هاي تكي هست كه به آن‌ها مي‌گويند one man show. دو خواننده هم كنار دستم مي‌گذارند و تور اروپا، آمريكا، كانادا و...، اما قبول نكرده‌ام. من و تو كه چندين‌بار تماس گرفته است. يك‌بار در رامسر زندگي مي‌كردم كه زنگ زدند و گفتم برادر ايشان هستم. طرف گفت صداي شما با برادرتان مو نمي‌زند. گفتم بله، ما دو تا در بين خواهر و برادرها صدايمان عين هم است. فرمايشتان چيست؟ كه شروع كرد به توضيح دادن كه مي‌خواهيم برنامه‌اي راجع‌به سينماي گذشته بسازيم و يك برنامه هم با عنوان خاطره چهره‌ها. رد كردم و ديگر تماسي هم نگرفتند، چون كار و بار زندگي‌ام اينجاست. چراغي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است. ديگر ذهنيتش را ندارم كه براي من و تو وقت بگذارم. كه چه بشود؟ با آن تيپ تلويزيون‌ها از اول مخالف بودم، حالا كه ديگر بدتر هم شده‌ام. كه چه بشود؟ كه از امثال من سود و سودايشان را ببرند؟ خانم گوگوش آن طرف رفت و يك زندگي درجه يك. مي‌بينيد كه چطور دارند برايش خرج مي‌كنند. خدا نكند روزي برسد كه نان مرا چنين جاهايي بدهند. اصلاً با مشربم جور در نمي‌آيد.

 
 

برگشت به تلکس خبرها