تلکس دولت بهار :: هواداران دكتر محمود احمدي نژاد: روايت مادر شهيد مدافع حرم از فرزندي كه رفتارش شهادتش را در تاسوعا رقم زد
سه شنبه، 20 مهر 1395 - 13:50     کد خبر: 319884

دولت بهار: مادر شهيد ميردوستي مي‌گويد: "تا حدي به حضرت ابوالفضل(ع) علاقه داشت كه وقتي اسم مبارك حضرت مي‌آمد, محمدحسين از خود بي‌خود مي‌شد.وقتي برادرش از ناحيه چشم جانباز شد، خود را مانند حضرت ابوالفضل(ع) فدا و سپر برادرش مي‌كرد."

تسنيم: "به قدري به حضرت ابوالفضل(ع) علاقه داشت كه وقتي اسم مبارك حضرت مي‌آمد, محمد حسين از خود بي خود مي‌شد.برادرش در يكي از ماموريت‌ها چشم راستش را از دست داد و جانباز شد,  محمدحسين خود را مانند حضرت ابوالفضل(ع) فداي برادرش مي‌كرد و به برادرش مي‌گفت «عيب ندارد من عصاي تو هستم و ناراحت نباش حتي اگر كور شوي من همراهت هستم...».  آنقدر عاشق پسرش (محمدياسا) بود كه برايش كرم ضد آفتاب خريده بود تا مبادا صورتش بسوزد و تمام زندگي و عمرش محمد ياسا بود, اما عشق به ائمه و حضرت ابوالفضل(ع) را بر عشق به محمد ياسا ترحيج داد و  براي دفاع از حرم خانم حضرت زينب(س) به سوريه رفت و به آرزوي خود رسيد."اينها بخشي از صحبت‌هاي مادر شهيد مدافع حرم «محمد حسين ميردوستي»  درباره خصوصيات و خاطرات فرزند شهيدش است. مادري كه پس از شهادت  فرزندش, يكسالي است قطعه 50 گلزار شهداي بهشت‌زهرا(س) پاي ثابت پنجشنبه هاي اوست تا چند ساعتي را در كنار فرزندش باشد و با او درد و دل كند تا كمي از دل‌تنگي‌هاي او كم شود. او افتخار مي‌كند كه هديه ناقابلي را براي راه اهل بيت و دفاع از حريم آن‌ها تقديم خدا كرده است.

شهيد« سيد محمدحسين ميردوستي» آخرين فرزند خانواده,متولد سيزدهم تيرماه سال 70 از پاسداران يگان صابرين نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود كه بصورت داوطلبانه براي دفاع از حرم عقيله بني هاشم, حضرت زينب كبري(س) به سوريه رفت و در روز تاسوعاي سال گذشته با لباني تشنه و مانند حضرت ابوالفضل(ع) به دست تروريست‌هاي تكفيري در حومه شهر حلب به شهادت رسيد. از اين شهيد والامقام، يك فرزند 2 ساله به نام «محمدياسا» به يادگار مانده است. گفت‌وگوي تفصيلي تسنيم با مادر شهيد را در ادامه مي‌خوانيد:

از همان كودكي مي‌گفت «هر كس زيارت عاشورا بخواند شهيد مي‌شود»

تسنيم: خصوصيات آقا سيد محمد حسين از دوران كودكي تا بزرگسالي و ارادتش به ائمه  چه بود كه منجر به شهادتش در روز تاسوعا شد ؟

محمدحسين در خانواده ولايتي بزرگ شد.زماني كه به دنيا آمد عمو و دايي‌اش شهيد شده بودند, پدرش هم از جانبازان دفاع مقدس و رزمنده هم بود و زير سايه پدري كه خودش ولايتي بود بزرگ شد و بچه‌ها را نيز به اين سمت هدايت مي‌كرد.محمدحسين در دوران كودكي همراه خواهرش كه يك سال از او بزرگتر بود، زماني كه پدرش وضو مي‌گرفت و به نماز مي‌ايستاد، پشت پدرش نماز مي‌خواندند. پدرش بعد از نماز, زيارت عاشورا مي‌خواند و محمدحسين از كودكي علاقه زيادي به زيارت عاشورا پيدا كرد و با خواهرش براي خواندن زيارت عاشورا دعوا مي كردند. محمدحسين از همان كودكي مي‌گفت «هر كس زيارت عاشورا بخواند شهيد مي‌شود» ولي نمي دانستم اين موضوع را از كجا مي‌دانست. از بچگي آرزو داشت شهيد شود و از بچگي كلمه شهادت در ذهنش بود و ما خيلي به او توجه نمي‌كرديم، ما اصلا فكر اينكه محمدحسين يك زماني بخواهد رزمنده شود و جبهه برود و شهيد شود را نمي‌كرديم و چنين چيزي به ذهنمان خطور نمي‌كرد ولي محمدحسين كلمه شهادت از كودكي در ذهنش بود.

از زماني كه پدرش او را تشويق به نماز كرد، يك بار هم نشد من يا پدرش به او بگوييم محمدحسين نماز بخوان يا روزه بگير، هميشه خودش نماز اول وقت مي‌خواند و روزه مي‌گرفت. خيلي به انضباط و نظم اهميت مي‌داد و خيلي در لباس پوشيدن منظم بود و در يك كلمه خيلي اخلاص داشت، يعني بچه خالصي بود شايد من كه مادرش بودم در اين 24 سال او را نشناختم,كارها و رفتارهاي او را مي‌ديدم و يك تفاوتي با ساير بچه‌هاي من داشت ولي شايد مادر بين بچه‌هايش تفاوت نمي‌گذارد و اين ويژگي هاي محمدحسين خيلي به چشم نمي‌آمد. از همان دوران دبستان , لوازم التحرير مي‌خريد و در يكشنبه‌بازاري كه در نزديكي خانه ما بودبساط مي‌كرد و مي‌فروخت.به او مي‌گفتيم محمدحسين تو كه به پول اين كار نياز نداري و  ما به تو پول تو جيبي مي‌دهيم، اما مي‌گفت «اگر بيكار باشم بهتر است؟»

علاقه خاصي به اهل‌بيت خصوصاً حضرت ابوالفضل(ع) داشت و هميشه نام حضرت ابوالفضل(ع) وِردِ زبانش بود

مادر با چشماني اشك آلود و بُغضي درگلو صحبت‌هاي خود را ادامه مي‌دهد:محمدحسين واقعاً مظلوم بود. 2 ساله بود كه از روي رختخواب افتاد و دندان,زبانش را سوراخ كرد. وقتي من او را به بيمارستان رساندم,او اصلاً گريه نمي‌كرد و صدايش درنمي‌آمد، در اتاق عمل,زبان محمدحسين را بخيه زدند و دوختند اما صداي محمدحسين اصلا در نيامد! خيلي مظلوم بود و در درد كشيدن خيلي طاقت داشت.علاقه خاصي به ائمه و امامان و اهل‌بيت بخصوص حضرت ابوالفضل(ع) داشت، براي من جالب بود وقتي عكس‌ها و فيلم‌هاي مُحرمش را نگاه مي‌كردم، محرم سال‌هاي قبل تيشرت با اسم «يا ابوالفضل(ع)» داشت و همين محرمي كه در سوريه بود تي‌شرت و سربندي كه به همه آنها داده بودند, روي همه تيشرت‌ها و سربندها نوشته بود «يا حسين(ع)» ولي به طور اتفاقي تيشرت و سربند «يا ابوالفضل(ع)» به محمدحسين افتاده بود.

 

محمدحسين آن زماني كه كوچك بود, برادرش(محمد قاسم) كه 6 سال از محمد حسين بزرگتر بود به او مي‌گفت تو هيئت نيا بچه هستي!. برادرش مي‌گفت ما رفتيم خانه فلاني هيئت مي‌ديديم محمدحسين از آنجا سردرآورده و آنجاست، مي گفتم چه اشكالي دارد؟ مي‌گفت من خجالت مي‌كشم بچه من كه نيست او را ببرم، مي‌گفتم اشكالي ندارد برادرت است ديگر. با اين حال محمدحسين خودش در هيئت‌ها حضور داشت.اما محرم‌ها هميشه در هيئت‌ها حضور داشت و هميشه روي زبانش نام حضرت ابوالفضل(ع) بود.يك بار هيات منزل ما بود و  محمد حسين يك تي‌شرت مشكي داشت و رفته بود كنج آشپزخانه و براي خودش عزاداري مي‌كرد و سينه مي‌زد, انگار در اين محيط نبود. بعد از مراسم ديدم محمدقاسم برادرش دارد با او دعوا مي كند گفتم محمدقاسم چه شده ؟ گفت هر چه صدايش مي كنم جواب نمي‌دهد انگار اينجا نيست!  برادرش گفت همه دارند با ريتم سينه مي‌زنند، او دارد براي خودش سينه مي‌زند، گفتم چه كارش داري حالا بچه‌ام دارد براي خودش سينه مي‌زند، گفت چرا با ريتم نمي‌زند؟!. وقتي كه محمدحسين شهيد شد، محمدقاسم مي‌گفت آن كسي كه با ريتم مي‌زد ما بوديم، ما دنبال ريتم بوديم و حسيني نبوديم, او واقعاً حسيني بود و حسين‌وار رفت و ما همچنان مانديم!

بارها مي‌ديدم محمدحسين سپر برادر بزرگترش است

وقتي ديپلم گرفت و خدمت سربازي‌اش را گذراند,دانشگاه هم قبول شد اما دانشگاه نرفت و با برادرش محمد قاسم به عضويت يگان صابرين درآمدند.در دوره آموزشي‌شان قاسم يك خطايي مي‌كند و براي تنيبه به او مي‌گويند از بالاي اين بلندي به پايين غلت بزن، برادرش قاسم مي‌گويد همينطور كه غلت مي‌زدم وقتي به پايين رسيدم پشت من خورد به پشت يك پاسدار ديگري، بلند شدم تا ببينم چه كسي است كه او را تنبيه كرده اند، يكدفعه برگشتم ديدم محمدحسين است، گفتم مگر تو را هم تنبيه كردند؟ گفت «نه من را تنبيه نكردند ديدم تو را تنبيه كردند طاقت نياوردم من هم با تو غلت زدم».پس از گذراندن دوره آموزش عمومي در يگان صابرين, در رشته پرستاري مشغول به تحصيل شد و به صورت فشرده,7 ماه دوره آموزشي پزشك‌ياري را پشت سر گذاشت و پزشك‌يار يگانشان شد. محمد حسين علاوه بر پزشكياري, تمامي دوره‌هاي نظامي را ديده بود و به يك تكاور زبده تبديل شده بود.

من وقتي خصوصيات حضرت ابوالفضل(ع) را مي‌بينم كه خودش را فداي برادرش كرد, بارها و بارها مي‌ديدم محمدحسين سپر برادر بزرگترش است، هر جا اتفاقي رخ مي‌داد يا برنامه‌اي بود او هم حضور داشت. برادرش در يكي از ماموريت هاي كاري چشم راستش را از دست داد و جانباز شد. محمدحسين هميشه به او مي‌گفت «عيب ندارد من عصاي تو هستم و ناراحت نباش حتي اگر كور شوي من هستم». هميشه به شوخي به برادرش مي‌گفت «تو خالص نبودي و جانباز شدي اما من مي‌روم و شهيد مي‌شوم من خالص‌تر هستم».هميشه اين جمله را با حالت خنده و تمسخر مي‌گفت من شهيد مي‌شوم شايد ما اين كلمه شهيد را باور نداشتيم. واقعا راهي كه دوست داشت رفت و شهيد شد و مطمئن بود و رفت و شهيد شد.

علاقه بسيار زيادي به پسرش«محمدياسا» داشت

وقتي از سربازي آمد با دخترعمويش نامزد كرد، بعد از 2 سال ازدواج كردند و ثمره ازدواج‌شان هم يك پسر به نام «محمدياسا» بود، گفتم چرا محمدياسا، نام خودت محمدحسين است؟ گفت «مامان اگر 10 پسر ديگر هم خدا به من بدهد، ابتداي نامش را محمد مي‌گذارم، چون عاشق نام محمد هستم».خيلي به نام و جدش حساس بود، مي‌گفت «هميشه من را صدا بزنيد سيدمحمدحسين، محمد تنها نگوييد، سيدش را هم بگوييد» حتي به بچه اش مي گفت بگوييد سيدمحمدياسا، خيلي علاقه شديدي به خانمش و پسرش داشت.

به خواهر, برادرهايش و به خانواده اش واقعا علاقه خاصي داشت.شب‌ها گاهي اوقات پدرش سرفه مي‌كرد و محمدحسين بلافاصله با يك ليوان آب بالاي سر پدرش حاضر مي‌شد و مي‌گفت «بابا آب بخور گلويت گرفته است». يك شب هم من رفتم آشپزخانه تا آب بياورم و محمدحسين جلوتر از من رفت تا برايم آب بياورد. من گفتم خودم آمدم آب بياورم، محمد حسين گفت«بچه كه نبايد از دست پدر و مادر آب بگيرد، عمرش كوتاه مي‌شود بچه بايد به دست پدر و مادرش آب بدهد»، گفتم يعني عمرت طولاني مي‌شود؟ مي‌گفت من عمر طولاني نمي‌خواهم, من مي‌خواهم خودم به دست شما آب بدهم. او به جزئيات هم توجه داشت و شايد من توجه نداشتم و غفلت كردم ولي محمد حسين به همه چيز توجه مي‌كرد.

ماموريت‌هاي مختلفي مي‌رفت، زماني كه مي خواست به ماموريت برود يا از ماموريت برمي‌گشت همسرش از دوري‌اش دلخور و ناراحت بود و محمدحسين سعي مي‌كرد به طريقي از دل او دربياورد و نبودنش را جبران كند. بلند مي‌شد غذا درست مي‌كرد، لباس مي‌شست، همه خانواده را جمع مي‌كرد و به تفريح مي‌برد و سعي مي‌كرد روزهايي كه حضور نداشته را جبران كند.يك بار ناهار خانه ما بود، تلويزيون بمباران يمن را نشان مي‌داد ، محمدحسين با دين صحنه ها با  عصبانيت بلند شد و گفت «ببينيد بچه‌هاي مردم را چطور مي‌كشند، مردم را ببينيد چگونه اذيت مي‌كنند! چرا اينها اين كارها را مي‌كنند؟!» ظرفيتش تمام شده بود و واقعاً نمي توانست اين وضع را ببيند و به هر طريقي مي‌خواست برود و از مردم مظلوم دفاع كند. تازه از ماموريت شمال غرب آمده بود وقتي كه بحث سوريه شد، همسرش به او گفت نمي‌خواهد بروي، گفت «نه من بايد بروم.»

عشق به اهل بيت را بر عشق به پسرش ترجيح داد 

تسنيم: داوطلبانه رفت؟

ماموريت‌هاي خارج از كشور داوطلبانه بود و اجباري نبود، در ماموريت هاي كه جزو برنامه هاي كاري‌اش بود, قبل از اينكه به او بگويند, محمدحسين آماده بود و هر جا ماموريت بود محمدحسين با عجله مي‌رفت .وقتي بحث سوريه شد خودش خيلي با ذوق و شوق دوست داشت برود. من به او گفتم تو تازه از ماموريت آمده‌اي، خسته هستي و حالت هم خوب نيست گفته «نه مامان اينجا جايي است كه بايد بروم».تولد پسرش هم 12 مهر بود، ولي او تولدش را زودتر گرفت و به پدرش گفت «مي‌خواهم تولد محمدياسا را زودتر بگيرم»، پدرش گفت چرا زودتر؟ گفت «مي‌خوام بروم سوريه و مي‌خواهم اولين توليد پسرم را ببينم, شايد اولين و آخرين تولد محمد ياسا باشد كه من هستم.»

تسنيم: شايد براي يك مرد خيلي سخت باشد كه از همسر و فرزندش دل بكند. چطور خودش را قانع كرد كه از آنها جدا شود؟

واقعا عاشق خانواده و پسرش بود. به حدي عاشق محمدياسا بود كه اگر در آفتاب بيرون مي‌رفتيم,او را بغل مي‌كرد، براي او كرم ضدآفتاب مخصوص مي‌گرفت كه پوست صورت او سياه نشود يا مي‌گفت بچه من را در آفتاب بيرون نبريد. بين عشق به حضرت ابوالفضل(ع)، عشق به ائمه براي دفاع از حرم خانم حضرت زينب(س)، و عشق به همسر و فرزندش آن عشق را ترجيح داد و در وصيت‌نامه‌اش هم نوشته است كه پسرم من را ببخش كه رفتم و براي پسرش توضيح داده است. با همه اينها عشق پسرش را رها كرد و رفت و به آرزويش رسيد.

تسنيم: وقتي نام ائمه اطهار و حضرت ابوالفضل(ع) مي‌آمد،محمدحسين چه عكس‌العملي داشت؟

باورتان نمي‌شود رنگ چهره‌اش تغيير مي‌كرد، يك حس عجيبي مي‌گرفت.هميشه در جمع مي‌گفت «من هيچ آرزويي ندارم جز شهادت!» همسرش هم دلخور شده بود و مي گفت مگر ما نيستيم، محمدياسا نيست كه تو اين حرف را مي‌زني كه هيچ آرزويي نداري؟  محمدحسين به تمام آرزوهاي دنيو‌ي‌اش رسيده بود، چون محمدحسين متولد سال 70 بود و زود ازدواج كرد، زود بچه‌دار شد، خيلي زندگي تجملاتي نداشت، ساده بود و هميشه كار مي‌كرد و زحمت مي‌كشيد فقط براي رفاه زن و بچه‌اش نه اينكه براي تجملات زندگي ولي واقعا زحمت مي‌كشيد و فقط آرزوي شهادت را در زندگي‌اش كم داشت كه به آن هم رسيد.

شب قبل از شهادتش گفته بود «من فردا شهيد مي شوم و مانند حضرت ابوالفضل(ع) تمام بدنم جز صورتم باقي نمي‌ماند»

تسنيم: حال و هوايي كه محمدحسين در شب تاسوعا و قبل از شهادتش داشت را دوستان و همرزمانش براي شما بازگو كرده‌اند؟

بله!دوستانش مي‌گفتند يك روز قبل از شهادتش و قبل از عمليات، يعني يك روز قبل از تاسوعا بود، آنها قرار بود روز تاسوعا عمليات كنند، بچه‌ها روي تپه بلندي نشسته بودند، محمدحسين با چند نفر ديگر به سمت تپه مي‌رود كه پيش بچه‌ها بنشيند، بچه‌ها به شوخي مي‌گويند نيا اينجا جا نداريم. محمدحسين به شوخي مي‌گويند «يعني به شهيد فردايتان هم جا نمي‌دهيد؟» بچه‌ها جا باز مي‌كنند و از بين همراهان محمدحسين، محمدحسين مي‌نشيند آنجا و فردا هم درست از بين آن جمع محمدحسين شهيد مي‌شود.

يكي از دوستانش مي‌گويد كه به محمدحسين گفتيم ما فردا مي‌خواهيم برويم عمليات، او گفته بود «من كه فردا بيايم شهيد مي‌شوم»، بعد من به او گفتم بيا برو خودت را لوس نكن، او هم گفت «من كه گفتم من فردا شهيد مي‌شوم». دوستش مي گويد وقتي اين حرف را زد من توجه نكردم, سه بار خنديد و گفت «من بيام شهيد مي‌شوم حالا شما باورتان نشود». در آن شب,مراسم سينه‌زني و مداحي داشتند و حال و هواي محمدحسين طور ديگري بود و ما احساس مي‌كرديم اصلا محمدحسين بين ما نيست و چنان غرق شده بود فكر مي‌كرديم محمدحسين رفته است، من خودم بارها اين موضوع را ديده بودم. مثلا همانطور كه مي‌گويند تير را از پاي حضرت علي هنگام نماز از پاي او بيرون مي كشيدند، او متوجه نمي شد، باورتان نمي شود من از كنار محمدحسين در هيئت عبور مي‌كردم اصلا توجهي نمي‌كرد و من را نمي‌ديد.از بچگي همينطور بود و هر وقت در مراسم عزاداري, اسم امام حسين(ع) و اسم حضرت ابوالفضل(ع) مي‌آمد محمدحسين از خود بي‌خود مي‌شد. 

در همان شب قبل از عمليات عهدنامه‌اي داشتند و صحبت كردند، محمد حسين گفته «من شهيد مي‌شوم و مانند حضرت ابوالفضل(ع) تمام بدنم از بين مي‌رود جز صورتم، مي‌خواهم صورتم براي مادرم سالم بماند» و واقعاً هم همانطور شد، دست‌هاي محمدحسين از بدنش جدا شده بود و فقط صورتش را برايمان آورد. درست صبح روز تاسوعا مانند حضرت ابوالفضل(ع) كه به سمت نهر آب مي رفته، محمدحسين به همراه چند تن از دوستانش در حين عمليات براي خوردن آب به سمت تانكر آب مي‌رفتند كه موشكي به سمت محمدحسين و همرزمش ابوذر امجديان مي‌آيد و دوستش مي‌گويد من يكدفعه دويدم سمت آنها, محمدحسين را بغل كردم و او نفسي كشيد و شهيد شد و من چشم‌هايش را بستم . دوستش مي‌گويد من فقط ياد اين حرف او بودم كه مي‌گفت من اگر بيايم شهيد مي‌شوم، او مي‌دانسته كه مي‌خواهد شهيد شود.

تسنيم: در آخرين تماسش به شما چه‌گفت؟

17 روز بود كه محمد حسين رفته بود و خيلي هم نمي‌توانست تماس بگيرد، چند بار با همسرش تماس گرفت و هر باري كه زنگ مي‌زد همسرش به من زنگ مي‌زد و مي‌گفت كه محمدحسين تماس گرفته است.يك بار به خودم زنگ زد. صدايش خيلي بد مي‌آمد, گفت: «مامان منم محمدحسين» گفتم مامان‌جان تويي خوبي؟ گفت «مامان يه وقت دلخور نشي من به تو زنگ نمي‌زنم» گفتم نه مامان تو به من زنگ نزن فقط به خانمت زنگ بزن، خانمت به من مي‌گويد اشكالي ندارد. خانمت تنهاست گناه دارد تو به او زنگ بزن. خيلي دوست داشتم صدايش را بشنوم و با او حرف بزنم اما مي‌گفتم خانمش گناه دارد بگذار با او صحبت كند. يك هفته به شهادت مانده بود زنگ زد و مي‌دانست كه شهيد مي‌شود  و مي‌خواست من از دست او ناراحت نباشم و گفت «مامان بخشيد به تو زنگ نمي‌زنم.»

وصيت كرده بود پس از شهادتم انگشترم را به پسرم بدهيد اما دستي نداشت كه در آن انگشتر باشد!

تسنيم: چگونه متوجه شديد كه محمدحسين به شهادت رسيده است؟

صبح تاسوعا محمدحسين به شهادت رسيد. دخترم صبح عاشورا از خواب بلند شد و گفت مامان خواب ديدم، محمدحسين شهيد شده،گفتم نه مامان عمرش دراز است. گفت مامان خواب ديدم شهيد شده! ظهر عاشورا نشسته بودم ديدم اقوام دارند مدام با من تماس مي‌گيرند، آنها از طريق تلگرام متوجه شده بودند كه محمدحسين شهيد شده است، همه فهميده بودند غير از من. به همسرم گفتم آقاي ميردوستي چرا همه دارند به ما زنگ مي‌زنند، گفت هميشه زنگ مي‌زنند، گفتم نه طبيعي نيست غيرطبيعي است، بعد از مدتي خودش هم گفت غيرطبيعي‌است چرا همه دارند زنگ مي‌زنند، بعد پدر محمدحسين به پسر بزرگ خواهرم كه همكار پسرم است، زنگ زد و گفت عليرضا از محمدحسين چه خبر؟ گفت عمو محمدحسين شهيد شده است.  بعد از 9 روز پيكر محمدحسين را آوردند، محمد حسين  يكم آبان پارسال شهيد شد و هشتم آبان پيكر او را آوردند و به خاك سپرديم. در اصل محمدحسين دوبار شهيد شد وقتي داشتند پيكر او را به عقب مي‌آوردند دوباره موشك به ماشينشان خورده بود و متلاشي شده بود و انگشتري كه در دستش بود و وصيت كرده بود و گفته بود اين انگشتر را به پسرم بدهيد، دوستش گفت وقتي رفتيم سراغ پيكرش كه پيكرش را بياوريم به ياد وصيتش افتادم و سراغ انگشترش يادم آمد اما ديدم دستي نيست كه انگشتري در آن باشد و دستش با انگشترش از بين رفته بود.

وقتي محمد ياسا اذيت مي‌كند سريع براي عكس بابا بوس مي‌فرستد كه مبادا پدرش او را دعوا كند

تسنيم: محمد ياسا بهانه پدر را نمي‌گيرد؟

پسرش يك سالش بود كه پدرش شهيد شد و تازه مي توانست بايستاد. وقتي مي‌ايستاد محمدحسين خيلي ذوق مي‌كرد و داد مي‌زد «مامان! مامان! ببين محمدياسا مي‌ايستد»، من هم سر به سرش مي‌گذاشتم و مي‌گفتم اين بچه چقدر خودش را براي من لوس مي كند، مي گفت «مامان نمي داني چقدر عزيز است! قربانش بروم»، گفتم خودت هم همين قدر عزيز هستي فكر اين را نمي‌كني؟ گفت «خب حالا» يعني خجالت مي‌كشيد. بعد كه محمدحسين شهيد شد محمدياسا كم‌كم راه افتاد و بعد بابا بابا مي‌گفت. وقتي شيطنت مي كرد, مي‌گفتيم محمدياسا به بابا مي‌گويم، يكدفعه مي‌چرخيد, ديوار را نگاه مي كرد وبراي عكس بابايش بوس مي‌فرستاد مانند بچه اي كه وقتي او را دعوا مي كنند مي‌خواهد خودش را براي پدرش لوس كند، سريع بوس مي فرستد كه يعني بابا من را دعوا نكن!

تسنيم: در اين مدت كه محمد حسين به شهادت رسيده, دوري و دل‌تنگي اش را چطور تحمل مي‌كنيد؟

خيلي سخت است و داغ خيلي سنگيني است، من برادرم شهيد شد، پدر و مادرم را از دست دادم اما پدر و مادر از دست دادن يك ميراث است ولي داغ فرزند خيلي سنگين است شايد دركش براي بسياري ممكن نباشد، سه فرزند ديگرم در كنارم هستند اما بهترين لحظه‌هاي زندگي‌ام، تمام لحظه‌ها وقتي راه مي‌روم، غذا مي‌خورم محمدحسين هميشه كنار من است، ناراحت هستم و دلتنگ او هستم و او را احساس مي‌كنم اما همين كه فكر مي‌كنم در چه راهي رفته است و آرزوي خودش شهادت بوده و راهش را انتخاب كرده است و به من دلگرمي مي‌دهد. دلتنگي هم دارد همانطور كه امام حسين(ع) براي علي‌اكبرش گريه مي‌كرد و مي دانست كجا مي‌رود و همه چيز را مي‌دانست. ما ذره‌اي كوچكي هستيم كه اين هديه ناقابلي را در راه خدا و دفاع از حريم اهل بيت داديم.

تسنيم: در اين يكسال به خواب شما نيامده است؟

يكبار به خوابم آمد، يك شب نمازم تمام شد, يكدفعه چشمم به عكسش افتاد كه بغلم بود و ديدم محمد حسين نگاهم مي‌كند و لبخند مي‌زند.به خاطر دلتنگي‌كه داشتم , با او دعوا كردم و خيلي جدي به او گفتم به چه نگاه مي‌كني نگاه دارد؟اصلا فكر مي‌كني من چقدر دلتنگ تو هستم؟ به خواب همه مي‌روي الي من!» خدا شاهد است همان شب به خوابم آمد. رفتم يك مكاني يك خانمي محجبه به همراه آقايي قد بلند كه پشتش به من بود در آنجا بود و من صورتش را نديدم اما صورتش نوراني بود. محمدحسين هم آنجا ايستاده بود. تا او را ديدم 3 عدد نان به من داد، در خواب فهميدم كه شهيد شده، او را بغل كردم و فشردم  در خواب حسش كردم. گفتم محمدحسين دايي‌ات را ديدي؟ عمويت را ديدي؟ مادرم را ديدي؟ و او فقط نگاهم مي‌كرد، يكدفعه حالتم در خواب تغيير كرد و گفتم محمدحسين جايت خوب است؟ به من لبخند زد از بس گريه كرده بودم از خواب بيدارم كردند.

تسنيم: در آخر اگر مطلب يا توصيه‌اي داريد بفرماييد.

به جوانان مي‌خواهم بگويم اين شهدا از ابتدا با اين نام و نشان به دنيا نيامدند و مانند ما همه مردم عادي بودند اما با روش خوبي زندگي كردند و براي خودشان يك چارچوب درست كردند و در اين چارچوب از حدشان بيرون نرفتند و واقعا حد و مرز را در زندگي رعايت مي‌كنند. وقتي به وصيت‌نامه همه شهدا دقت كنيد، حجاب,نماز اول وقت و راه ولايت را توصيه كرده‌اند و دقيقاً خودشان هم عمل كردند تا به اين نقطه رسيدند، شهدا به آن نقطه اوج رسيدند كه شهيد شدند. پس هر انساني مي‌تواند خوب باشد و چه بهتر كه جوانان ما بخصوص جوانان ما  از بيگانگان الگوبرداري نكنند بگذارند و زندگي شهيدان را الگو قرار دهند و كاري كنند كه دمردم كشورهاي ديگر از ما الگوبرداري كنند.


برگشت به تلکس خبرها