آرشیو   |  درباره ما   |  باشگاه مخاطبان دولت بهار    RSS   |  ارتباط با ما   |  پیوندها  
 * صفحه اصلی    * ارسال خبر و یادداشت    * عضویت در کانال تلگرام دولت بهار    * صدای مهر و عدالت (آرشیو سخنرانیهای دکتر احمدی نژاد 92-84)  
یکشنبه، 3 شهریور 1398 - 15:35   
  تازه ها:  
- اندازه متن: + -  کد خبر: 5665صفحه نخست » شبکه های اجتماعی و وبلاگهاسه شنبه، 15 بهمن 1392 - 07:38
آن که هم فهمید، هم نفهمید!
  

حمید داوود آبادی در فیسبوک نوشت:

http://www.jahadi.ir/images/stories/titr-1/pr/009_davood-abadi/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%B1.jpg

این خاطره تلخ، سیاه و سخت را می نویسم که فقط:
پیشکسوتان جنگ که رفتند با آقای هاشمی رفسنجانی بیعت کردند تا ... ، بخوانند.
همه روسای قدیم و جدید بنیاد شهید و جانبازان: مهدی کروبی، میرحسین موسوی، محسن رفیقدوست، محمد فروزنده، نصرت الله کاشانی، حسین دهقان، مسعود زریبافان و آقای سیدمحمدعلی شهیدی بخوانند.
جانباز اصلاحات سعید حجاریان که رنگ جنگ و جبهه ندیده! از عالی ترین امکانات یک جانباز بهره مند است، بخواند.
فائزه خانم و آقامهدی هاشمی قبل از سفر زیارتی لندن بخوانند.
آقازاده هایی که به لطف خدمات ارزنده پاپاشون، عازم دیار فرنگ شدند و سکنا گزیدند، بخوانند.
بابک زنجانی میلیاردر افسانه ای و همه مختلسین و بدهکاران کلان بیت المال بخوانند.
محمودرضا خاوری مدیرعامل بانک ملی ایران، همراه با همه دوستانش در اختلاس 3000 میلیاردی بخوانند.
همه زحمتکشان و وطن نپرستان سیاست و کیاست، با تابعیت دوگانه انگلیس و کانادا، بخوانند.
همه دوستان و عزیزانی که با ریاست بر سازمانها و بنیادهای مختلف و متنوع، دغدغه فرهنگ دارند، و بودجه های ... میلیاردی خرج سلایق فرهنگی، شخصی ونفسانی خویش می کنند و نام ... بر آن می نهند، بخوانند.
همه آنانی که در جشنواره های شب، روز و ماهانه و هفتگی سینما، تلویزیون، دوستانه و خانوادگی، تجلیل، تحمیل و زرباران می شوند، بخوانند تا سکه هایشان حلالشان شود!

فقط خواهش می کنم و التماس دارم، جانبازان و خانواده هایشان نخوانند.
مخصوصا اونایی که دختر دارند.
خواهش کردم نخونید دیگه!

آن که هم فهمید، هم نفهمید!
از نوشتن این خاطره تلخ و سخت، هیچ منظور سیاسی در میان نیست!
نه کوبیدن چپ، و نه تبرئه راست!
اصلا نه اینها به "قهرمان" خاطره ربط دارند، و نه او به آنها!

خبری بود که نام و تفصیل آن، سال 76 در نشریه شلمچه منتشر شد.
از آن سال تا این لحظه، همچون بغضی سخت، چون گاز خردل، گلویم را می سوزاند و آتشم می زد.
دارم می ترکم. اشک دارد خفه ام می کند. کشنده تر از گاز سیانور!
این را فقط و فقط نوشتم، که خودم را سبک کنم و بس!

تلخی اش، گوارای وجود مسئولین امر که ساعتی قبل از اتفاق، او را دیدند و خندیدند و تمسخر کردند!

برای آن جانباز مظلومی که شاید فقط من او را شهید بخوانم و بس!
نمی دونم کجا، ولی توی جنگ مجروح شده بود. زخم سخت برداشته بود. اون قدر که مسئولین تهران نشین بنیاد جانبازان، او را هم لایق یدک کشیدن عنوان جانبازی دانسته بودند!
حالا عقربه ترازوی دیجیتالی شان خیلی بالا نرفته و درصد جانبازی او را پایین تعیین کرده بود، تقصیر من نیست!
باید از آن پرسید که جانبازی را کیلویی تعیین می کند!

این که مثلا او کجا و چه کرده، چه حماسه ای آفریده و چقدر دشمن را به خاک مذلت نشانده، اصلا مهم نیست! مهم این است که ترازو تشخیص می دهد درصد او بیش از این نیست!
همین بود که یکی از همینها، دستش از آرنج قطع شده بود، باید مجدد می رفت درصد بزند و رفت.
با تعجب به دست قطع شده اش می نگریست و تلخ می گفت:
ده درصد از جانبازی من کم کردن، می خوام ببینم دستم چند درصد رشد کرده؟ اگه این جوری باشه به امید خدا تا چند وقت دیگه دستم کاملا درمیاد و دیگه جانباز محسوب نمیشم!

اونم همین مشکل هارو داشت.
درصد جانبازی.
جانبازی و فداکاریش کم نبود، درصدی که شهری ها و دنیایی ها براش تعیین می کردند، کم بود.

سال 78 بود.
همه از چپِ چپ گرفته تا راستِ راست! در گیر و دار بازیهای سیاسی، کوی دانشگاه، و ...
دیگه رمقی برای دیدن او و امثال او برای هیچ مدیری باقی نمی موند!

یک دختر 13 ساله داشت. دستش رو گرفته بود و راه افتاده بود توی بنیاد جانبازان.
از این اتاق به اون اتاق. از التماس به این رئیس، خواهش از آن رئیس.
چی می خواست؟
مجوز واردات چای از خارج؟
مجوز صادرات نفت عراق؟
مجوز ساخت برج فرمانیه؟
مجوز آژنس هواپیمایی؟
مجوز ....؟
نه بابا. اصلا گروه خونش به این حرفا نمی خورد! که اگه می خورد، تا آخر جنگ حداقل فرمانده گروهان می شد! نه این که یه بسیجی رزمنده ساده باشه!

- چیه عزیزم؟ امرتون رو بفرمایید بنده در خدمتم.
- من ... چیزه آقای رئیس ...
- چیه؟ خونه می خوای؟
- خونه؟ نه بابا.
- پس چی؟ ماشین می خوای؟
- ماشین چیه آقا، من دوچرخه ام بلد نیستم ببرم.
- پس چی؟ حتما زمین می خوای!
- زمین خدا که همه جا هست! من وام می خوام.
- وام؟ خب بگو عزیزم. چقدر می خوای؟
- پنجاه هزار تومان.
- خب کارت جانبازیت رو بده ببینم.
- بفرمایید.
- ای وای. نه دیگه نمی شه. شما درصدتون پایینه، به وام پنجاه تومنی نمی رسه!

آره فقط 50 هزار تومان وام می خواست.
پول توجیبی یکی دو ساعت بچه های نانازی که باباشون ... ره!
مجبور بود. گیر کرده بود. نداشت. بهش می گفتند موجی. می ترسیدند بهش شغل بدن.
خب حق هم دارن. موجیه و خطرناک.

یک عدد موشک کاتیوشا، سی – چهل کیلو مواد منفجره داره. این موشک حدودا دو متری، اگر بر روی تانک فولادی 60 تنی اصابت کنه، اون رو له و ذوب می کنه. اگر بخوره توی سقف یه خونه چهار طبقه، سقف و زمین و صاحب خونه رو به هم می دوزه!

عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه، حدود 10 قبضه کاتیوشا که هر کدام 40 موشک دارند، یعنی 400 موشک 40 کیلویی معادل 000/16 کیلو مواد منفجره، بر روی یک خاکریز 500 متری می ریختند!
حالا شما حساب کنید انفجار 400 موشک بر روی اعصاب و روان رزمندگانی که آن جا بودند، چه تاثیری می گذاشت؟!
مگه مویرگ ها و اعصاب انسان از تانک فولادی محکمتره؟!

وام می خواست. پنجاه هزار تومان تا چند روزی زندگیش رو سرو سامون بده.
ندادند. یعنی گفتن:
- درصد جانبازیت پایینه، بهت تعلق نمی گیره!
التماس کرد، خندیدند!
خواهش کرد، تمسخر دید!
"خب بیشتر می جنگیدی، یه چندتایی تیرو ترکش می خوردی، تا امروز درصدت کم نباشه بتونی وام و ماشین و ... بگیری.

و او فقط حرص خورد، لب گزید و چشمانش از اشک پر شدند.
با عصبایت، دهانش را برد دم گوش مسئول مربوطه و گفت:
"ببین برادر عزیز، من دیگه خسته شدم. شرمنده زنم و این دختر 13 سالمم. دارم داغون میشم. به خدا اگه بهم وام ندین، میرم خودمو می کشم."
و آن رئیس دلسوز! فقط خندید و طوری که همه حاضرین در اتاق بشنوند، با خنده گفت:
- خودکشی می کنی؟ خب بکن. خودتم بکشی، وام بهت تعلق نمی گیره. خب حداقل همون توی جنگ خودتو می کشتی که یه چیزی به خونوادت برسه ...
و همه زدند زیر خنده.

دست دخترش را گرفت و از بنیاد خارج شد.
دخترک 13 ساله را سپرد به کسی و رفت جلوی مجلس، گیر دادند که از این جا رد شو، و شد.
رفت در میدان حُرّ. میدان آزادگی و آزادی!

رفت بالا، طناب را محکم بست، نگاهی به جماعتی که با تعجب او را می نگریستند، انداخت، بعضیا می خندیدند. فکر می کردند فیلمبرداریه!
هیچکس جلو نرفت. حتی برای پرسیدن این که چه خبره!

آویزان شد. افتاد.
مردم تعجب کردند.
قرار بود فیلم باشه! ولی هیچکس نگفت پس فیلمبردار و صدابردار کو؟!

ساعتی بعد، پیکر بی جان را که پایین کشیدند، تکه کاغذی در مشتش بود. به زور که دستش را باز کردند، دیدند روی کاغذ مچاله شده نوشته:
"حالا دیگه شرمنده نگاه های دختر سیزده سالم نیستم!"

   
  

اضافه نمودن به:          

نظرات کاربران: 8 نظر (فعال: 8 ، در صف انتشار: 0، غیره: 0)
مرتب سازی بر حسب ( قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | کمترین امتیاز | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)
رحیم
| 1392/11/15 - 08:04 |     8     0     |
دست خدا بر سر ماست ! .....

امیرشوکتی نیکو
| 1392/11/15 - 14:46 |     3     0     |
ای وای.
ای وای
ای وای...

احمدی نژآدی
| 1392/11/15 - 15:36 |     7     0     |
ارزشی ها جان دادند تا عوضی ها پست بگیرند.

من از دختر اون شهید میخام که منو حلال کنه. به خدا یه وقت فکر نکنی پدرت حرمت نداشت تو این مملکت. نه خواهر من. می دونم با سختی زندگی کردی خواهرم. اما به ولای علی ما هم از دست بعضی از این مسئولین خون دل میخوریم.

ننگ و نفرت ابدی بر اون مدیری که اینطور با یک جانباز برخورد کرد. خدایا من که زورم به کسی نمیرسه تو خودت بالا جای حق نشستی. تو رو قسمت میدم به قطره قطره اشک دختر این شهید این مدیران نالایق که خون به دل این ملت می کنند را رسوای دو عالم کن.

رحیم
| 1392/11/15 - 17:13 |     7     0     |
یاد علی ابن ابیطالب ع - زن شهیدبی بضاعت شده - نفرین اوبه حضرت امیر ع - مواجهه آنها در کوچه - آذوقه بردن حضرت - سوار کردن بچه ها بر پشتش توسط علی ع - گذاردن سر به تنوروچشیدن گرمای آن و طلب بخشش و استغفار از کوتاهی در حکومتش . محاله کسی دیگر حتی بپای قنبرش هم برسد .

ایراندخت
| 1392/11/15 - 19:52 |     7     0     |
سوختم......

مهر ماندگار
| 1392/11/16 - 06:20 |     7     0     |
دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست
نه بی مزار شدن ها، نه بی پلاکی ها
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند
زمین چقدر حقیر است، آی خاکی ها..

ناشناس
| 1392/11/18 - 15:09 |     2     0     |
من باورم نمیشه اگه واقعا دلیل ومدرکی باشه رو کنند یعنی مدیری و مسئولی در امور ایثار گران اینگونه هست اگه هست باید با شدیدترین وضعی با او برخورد شود ننگ و نفرت بر کسی که با جانبازان عزیز ما اینگونه برخورد کرده باشد جانبازان وشهدا ولی نعمت ما هستند باز هم میگم این حرفها را واقعا قبول ندارم یعنی کثیف ترین و نامرد ترین شخص در این ارگان اینگونه نفوذ کرده اگه مدارک مستدلی داری در صورتیکه به بیت رهبری ارائه نکنی خیانت کرده ای

ناشناس
| 1392/11/19 - 10:20 |     2     0     |
حق با شماست جناب عبدالله !!!
اصلاً برف و کولاک و سرمای شدید این چند روزه و سیل فیلیپین و قحطی افریقا و یخبندان آمریکا و .... و از همه مهمتر تبعیض قائل شدن بین مردم و از قلم اندختن محرومان واقعی و توهین به لبو فروشها و مسدود کردن پی در پی سایتها و شکایت از روزنامه ها و گرانی بنزین و وعده سر خرمن صد روزه و توهین به متقدان با لفظ یک مشت بی سواد و جلوگیری از کاهش قیمت دلار و تعطیلی مسکن مهر و سکوت در برابر عربده کشی و تهدید آمریکا و غرب و .... خلاصه تمام این وقایع و اتفاقات نتیجه بی تدبیری های هشت سال گذشته است .... شما و دولت راستگویان عزت فروش راحت به کارتان ادامه دهید ...!!!!!


نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
  لطفا از ارسال واژه ها و عبارات توهین آمیز ، مطالب دارای بار حقوقی و پیگرد قضایی و نیز حروف و کلمات و نشانه ها (مانند علامت تعجب) بصورت مکرر خودداری فرمایید. نظرات کوتاه تر زودتر بررسی و منتشر می شود. / توجه داشته باشید کد امنیتی ، زمان انقضا دارد و دقایقی پس از باز کردن منقضی می شود و برای ارسال نظر صفحه را باید رفرش کنید.
  کد امنیتی:
 
 
 
 
::  پخش زنده ::  خانه ::  تماس با ما ::  RSS
© دولت بهار
[email protected]
پشتیبانی توسط: خبرافزار